تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 85/07/24 ساعت :9:38 قبل از ظهر

یا رب العالمین

امشب شب قدر دانستن خوبیهای خارج از وصف توست امشب می تواند شب وصال باشد می تواند شب دگرگونی باشد.

امشب دوباره کوله بار تنهائیها و بی کسی هایم را نزد تو می اورم.

نزد تو که سالهاست تنهائی های مرا با یاد سبز مهربانت سرشار کرده ای بارها شکستن بغضهایم را دیده ای .

وقتی که پشت پر چین غصه هایم زانو می زنم - اهنگ ضعیف صدایم را

شنیده ای - وقتی تمام حجم کلماتم را اهنگ سکوت پر می کند ...

باز می خواهم کنار سجاده نیازم زانو بزنم وقتی که انرا به پهنای اشک و استغاثه گشودم.

امشب دوباره دلم هوای تو را کرده باید بیایم - اهنگ محزون" انا عبدک الضعیف " از تمام واژه هایم می تراود.

بار الها :باز من در هجوم رنگ و ریای زندگی گم شده ام - اعتراف می کنم که توبه شکستم .

مدتها بود اسیر رنگ و ریا و حیله نشده بودم - اما شیطان ملعون بار

دیگر ثابت کرد که حضور نحسش پایانی نداردو و بنده هائی مثل من که بی

نهایت به ایمانشان دلخوشند را باز هم میتواند با اندک نوا و عشوه ای از ره به در کند.

بار الها : باز به تو پناه می برم - امده ام در قشنگترین و با عظمترین

شب عالم کون و مکان - شبی که فرشیان افتخار همنشینی با عرشیان را دارند

امده ام یکبار دیگر کشکول نیازم را

به درگاه تو اورم

امده ام ندای " اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم - اللهم اغفرلی اذنوب التی تغیر النقم -

اللهم اغفر الذنوب التی تغیر النعم - اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا - اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلا "

را سر دهم به تو پناه می برم چرا که " ولا یمکن الفرار من حکومتک " همه جا فرمانروائی میکند.

امشب میخواهم از ولی نعمت شهرم اقا علی ابن موسی الرضا استعانت بجویم و با نوای مولای یا مولای جدش علی مظلوم همنوا شوم .

و تو را بخوانم به رنگ هر چه پاکیست . پروردگارا " نگاهت مهربان و

دستانت پر مهر و شفا بخش و رحمتت بی انتهاست .

بیچاره بنده ای که از ان دریای بی پایان لبی تر نکند .

از انهمه سرمایه وامی نستاند . - و از انهمه خرمن خوشه ای بر ندارد .

مهربان من مرا از ان بیچاره ها قرار نده .

خدایا به رحمت تو دل بسته ام و به رافتت که سالهاست در دلم طعم شیرینش

حکمفرمائی می کند .

خدای من انچه دانستنش بر من لازم است را علم عطایم فرما و احترام به

انچه مورد رضای توست و بیزاری از انچه مورد خشم توست .

خدایا وجود مرا ابی برای تشنگان و دستانم را نوازشگری برای نوازش

یتیمان و کلامم ارامش بخش دلهای

اطرافیافم قرار ده .

معبودم وجودم چون خورشیدی باشد روشنائی ده و گرما بخش - چشمانم را چون

دریا زلال و پاک به روی پاکیها و

صداقتها بگشای .

و سایه ام چون درختی تنومند مامن خسته های تو باشد .

ای مهربانترین مهربانان:

مگذار لبانی که حجر الوسودت را بوسیده شرمنده شود - مگذار چشمانی که

نورانی شده به نور کعبه ات در گذر زمان و بر اثر خواب غفلت من به

روی نا محرمان باز شود - مگذار زبانی که بارها و بارها یاسینت را بر

فراز کوه صفا نیمه زمزمه کرده و نیمه به گرو گذاشته به گناه

بیامیزم .

تو را به حق حقیقت دستم را بگیر - و ارامشی که سالها در قلب و جانم به

من ارزانی داشته بودی را باز هم به من عطا فرما که دیگر در به در در

این جنگل بی رحم اهن و دود به دنبال ارامش مجازی خودم را از خودت دور

نکنم .

یا ارحم الراحمین

یا ستار العیوب

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت
تاريخ: 85/07/21 ساعت :1:54 بعد از ظهر

تنها نشسته ام و به افقی دور و تکراری خیره شده ام . خاطرات دور ارام ارام جلو امده و از کنارم عبور

می کنند . پائیز بود . پائیزی که من همیشه منتظر رسیدنش بودم . با اینکه وقتی صدای شکستن استخوان

برگهاش دلمو می لرزوند اما بازم عاشق هوای شاعرانه ا ش بودم. به باغچه نگاه می کنم دیگر از گلهای

سرخ خبری نیست اما بوی گلهای نبوده در مشامم می پیچد. دلم می گیرد گویا کسی میخواهد پنجره را

ببندد - شانه هایم تحمل هوا را هم ندارند . چقدر افتاب کشدار می تابد . چقدر روز رقیق است .

دلم می گیرد . گویا کسی می خواهد اسمان را با خود ببرد . گویا کسی می خواهد فردا را با خود ببرد .

روزهای عمرم تند تند هاشو ر می خورند . و شبهایش د ر سرای سینه ام مرثیه داری روزهای عاشقانه ای که

می توانست با تو سپری شود اما ...

جوانی ام مثل تند بادی در حال گذر است بی انکه دیدن تو نصیب چشمان اشکبارم شده باشد .

دلم می گیرد گویا کسی می خواهد بال گنجشکان را تحریف کند . گویا گسی می خواهد پنجره را ببندد.

اتاقم از درد می خواهد فرو ریزد. درین صبح خسته کننده ای که حوصله کلمات هم سر رفته -

می خواهم در ستایش تو اواز بخوانم . می خواهم انقدر قد بکشم که از تمام قید و بندها رها شوم و ستاره

روی شانه هایم بنشینند .

کاش می دانستی بی تو بغض روی بغض انباشته می شود . کاش می دانستی فرصتها چون شهاب در اسمان

زندگی من و تو می گذرند و من تو پیر می شویم انقدر پیر که نتوانیم واژه ی عشق را هجی کنیم.

می دانم که در برابر روح تو و عشق چیزی در خور گفتن ندارم . می دانم که این واژه های اشفته حرفی

برای گفتن ندارند .همیشه همین طور بوده - در برابر تو زبانم الکن می شود دست و پایم می لرزد و نفسم

بالا نمی اید حرفهایم د ر ظاهر بی معنا می شوند و نا مفهوم ...

اما بگذار دمی در گوشه چشمانت بیاسایم . از روزگار خسته ام . از بهار خسته ام و از تنهائی خسته تر از همیشه ...

باد های غرور و بی تفاوتی تو و اطرافیان ساقه های شادابی مرا شکسته اند . طوفان حوادث ارزوهایم را به

یغما برده است.

کاش افتابی به روح قطبی من بتابد . کاش مرا از نگاه تو نصیبی هر چند اندک بود.

کاش دلم اینقدر نمی گرفت .

ثانیه ها در پی هم می دوند و باغچه ها می پژمرند . کاشی ها ترک بر می دارند و لباسها کهنسال می شوند .

طاقچه ها از یاد من و تو می روند اما...

اما ایا من و تو هم از یاد هم خواهیم رفت ؟ ایا من همچنان دلتنگ و بیقرار تو باقی خواهم ماند؟

ایا کودکان امروز دختری که دل به عشقی پوشالی بسته بود و قصه دلدادگیش را با شور برای این و ان

تعریف می کرد

و پیوسته در میان باران اندیشه قدم می زد را فرداها به یاد خواهند اورد ؟

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت
© This Template Designed By Soltanbanoo