تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

قصیده آبی خاکستری سیاه
تاريخ: 85/12/22 ساعت :11:48 قبل از ظهر

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”ا “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پیک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

در سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذاز از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند

گل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید:

"زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست "

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهیدستی مرد "

ابر باور می کرد

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "

باد کولی ، ای باد

تو چه بیرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا زوزه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟

آن غباری که برانگیزاندی

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت

و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود

کولی باد پریشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

"صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! "

من سفر می کردم

و در آن تنگ غروب

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برمی گردم

و صدا می زنم :

"ای

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

"ای باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی

با من کنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو کنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام اینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشیها

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343

حمید مصدق

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 85/12/08 ساعت :7:23 بعد از ظهر

و آنگاه که جاودانه ترین عشق زمینی افسانه ای دست نیافتنی شد ،پنجره های دلتنگ احساسم دیگر هرگز جز غروب ، رنگی را نشناختند . از آن روز من ماندم و کوله باری از تنهائیهای سیاهم . من ماندم و سکوتی وهم آور که شبانگاه تمام وجودم را لبریز می کند ، حتی دیگر روشنی نگاهت هم تاریکی را از چشمانم نمی گیرد . روح حساسم دیگ لهجه ی غریب باران را که ناودان را نوازش می کند درک نمی کند ، دیگ

 پیوند بی ریا ی آن دو قناری عشق را باو ندارم .

آخر عشق را در فاصله ی سکوت سنگین حرفهای ناگفته گم کرده ام .
نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
مرثيه رفتن تو
تاريخ: 85/12/08 ساعت :7:22 بعد از ظهر

 

تا انتهای بالهای شاپرک بود

وسعت نگاه تو

تا آنسوی پرچین قلبی پرترک بود

ترا دوست داشتم روزی

از لابلای سیمهای گیتارت

نگاه تو نیز مثل شعرهایت تک بود

با نگاهت صدا می کردی قلب خسته ام را

خودم ا می دیدم در آسمان چشمانت

دستانم پر از بادبادک بود

تز آمدی و پروازم را دیدی

اوج گرفتم و تو باز هم دیدی

پیغام رفتنت را اما ... از جاده  شنیدم . بعد از رفتنت

پر از قاصدک بود ...!

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: | لينک ثابت
تاريخ: 85/12/08 ساعت :7:15 بعد از ظهر

من به دور دستها می نگرم به مرگ 

تدریجی خورشید

 به غربت پرچینهای باغ

و زمزمه رودخانه ای که تنهائی ماهی ها را در خود نهفته است

به جاده ای که در اندوه رفتن مچاله می شود .

به تصویر گیج مرداب

به اندوه بی رنگ پروانه

و انتظار فرسوده آسیابهای بادی...

من احساس پرندگان مهاجر را می فهمم

می دانم کوچ سرآغاز تجربه های طولانی ست .

من دستهای سرد زمستان را لمس کرده ام

و میدانم

عمر آدم خیلی کوتاه است

من اشتیاق خام مرطوب را در تصویر آبی باران دیده ام

هنوز درک فانوس ها از سیاهی شب مسموم است

و تاریکی از فهمیدن سوسوهای بی قرار عاجز مانده است

من راز شب ها را می دانم

و تخیل سربی رنگ زنجره ها رابرای ماه معنا می کنم ...

وقتی نمانده است

و رفتن در تشویشی گنگ زده است

من روزهاست که در افکار سرد مرگ ناجوانمردی پوسیده ام .

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت
عشق های موازی مردان
تاريخ: 85/12/02 ساعت :9:0 بعد از ظهر

عشق های موازی مردان

به گذشته فکر می کرد و به عشق بر باد رفته اش . یاد روزهائی که مجید در دانشگاه از عشق او می گفت و برای به دست آودنش چندین جفت کفش پاره کرده بود و چه قولهائی که نداده بود .

فتانه در یک خانواده مذهبی بزررگ شده بود . مجید با اینکه از نظر اقتصادی با او و خانواده اش همخوانی نداشت دل به مهر او سپرده بود و فتانه با اصرار بالاخره پدر را راضی کرده بود که به ازدواج آنها رضایت دهد .

فتانه از روزی که وارد زندگی مشترک شده بود همه چیز را به پای همسرش ریخته بود . هیچ وقت اهل من و توئی کردن نبود . برای او زندگی مشترکشان از همه چیز مهمتر بود . مجید به او و زندگیشان علاقمند بود .وقتی ساقی و ساغر به دنیا آمدند او احساس می کرد زندگیشان رنگ و بوئی دیگر گرفته است .

فتانه سرش به بچه ها گرم بود و دلش به این خوش که بچه ها را به گونه ای تربیت کند که در پیری عصای دست او و مجید باشند . برای همین بود که کارش را نیمه وقت رها نمود ، زندگیشان دیگر ، بدون کار کردن او نیز به خوبی می گذشت . همینکه چرخ زندگی می چرخید و خانه ای و ماشینی داشتند برایش کافی بود .

فتانه زنی قانع بود ، زنی نبود که هر روز یک رنگ بپوشد و به مهمانی برود .

12 سال از زندگی مشترکشان گذشته بود و آنقدر سرش به بچه ها گرم بود که دیگر از نیمه وجودش غافل گشته بود و کمتر به او می رسید . خوب که فکر می کرد می دید ماه هاست که فرصت نکرده است تا در کنار همسرش بنشیند و و با او کلمه ای حرف بزند .

مجید هم آنقدر سرش را به کار گرم کرده بود که کمتر فرصت می کرد تا با فتانه و بچه ها باشد . زندگی یکنواخت ، فتانه را خسته کرده بود . حالا بعد اینهمه سال می خواست لااقل یک روز در هفته نیز که شده با مجید برای دقایقی بنشیند و حرف بزند ، این بود که نبودن مجید در خانه و در کنار او و بچه ها به چشمش آمد .

- مجید آخر هخفته بیا با هم به مهمونی بریم .

- خودت با بچه ها برو .

- ولی ...

- ولی نداره ... وقت ندارم .

فتانه می دید که مجید شبها دیر به خانه می آید .

تا این موقع شب کجائی ؟

- کارهای عقب افتاده ام را انجام می دادم ...

فتانه تا باز شدن مدرسه ها دوباره مشغول بچه ها شده بود اما وقتی خسته روی تختش دراز می کشید به نبودن همسرش فکر می کرد .

چند ماه دیگر هم گذشته بود ، مجید دیگر شبها هم به خانه نمی آامد .

اما اگر شبی هم به خانه می آمد حال و حوصله حرف زدن با او و بچه هایش را نداشت . فتانه به مجید مشکوک شده بود . تلفن هائی که به خانه اش می شد این حس را تقویت می کرد . هر وقت مجید به خانه می آمد و او گوشی را بر می داشت تلفن قطع می شد .

انگار دیگر از آن عشق خبری نبود .

فتانه نیمه شب وقتی از خواب بیدار شد ، متوجه شد که مجید در رختخوابش نیست آرام بلند شد ، مجید با تلفن به آهستگی حرف می زد . پاورچین پاورچین خودش را به اتاق کناری رساند و گوشی را برداشت . مجید در حال صحبت کردن با زنی جوان بود . چقدر این صدا برایش آشنا بود . مجید چقدر با آن زن خودمانی صحبت می کرد و قربان صدقه اش می رفت .

با کمی دقت فهمید که آن دو پنهانی ازدواج کرده اند . همان موقع بود که فهمید رقیبش دختر یکی از آشنایان است . باورش نمی شد دختری 18 ساله بتواند کاشانه او را بر باد دهد.

چرا مجید به عشق سالهای جوانی پشت پا زده بود ، او را به فراموشی سپرده بود و دل در گرو دختری جوان گذاشته بود .

حال فتانه بود و صورتی که مهمان اشکهای حسرت بود .

- مجید این چه کاری بود که کردی ؟ مگه منو با عشقو اصرار از پدرم نخواستی ؟ حالا چرا به همه چیز و به همه حرفات پشت پا زدی ؟ چرا همه چی رو فراموش کردی ؟؟؟

مجید با نگاهی که انگار سالهاست عشق در آن مرده :

- تو مادر بچه ها هستی و من دنبال زنی که خواسته هایم ...

- پس خواسته های من چه میشه ؟ از کجا معلوم که این زن هم چند سال دیگه به چشمت کهنه نیاد ؟

- معلوم نیست .

فتانه به دست و پای آن دختر افتاده بود و از بی وفائی و عشق ها و هوس های مجید گفته بود . شاید او از زندگی اش پا بیرون می گذاشت . شاید می توانست با رفتن زن بار دیگر کاشانه اش را بسازد .

...حتی اگر من هم در زندگی مجید نباشم او به دنبال دیگری خواهد رفت و تو دیگر به نظرش کهنه شده ای ....

فتانه مقابل آینه و شمعدان عروسیش نشست و به تارهای سفید مو و چین و چروکهای صورتش خیره شد . چند قطره اشک به سختی از میان چروکهای صورتش راه باز می کردند و نمی دانست کجای زندگی راه را به خطا رفته است .نمی دانست این عشق موازی در وجود همسرش بیماری ست یا هوس یا ...

**********************************************

چرا عشق موازی به وجود می آید ؟ آنهم بعد چند سال زندگی و گاهی با داشتن فرزند یا فرزندانی ؟

آیا مشکل اساسی را باید در روابط خانوادگی جست یا در بطن جامعه و محیط اجتماعی یا بی بند و باری و یا فرهنگ جامعه ای مثل کشور ما مردان به این طرف ( ازدواج مجدد ) سوق می دهد .

دلیل اصلی آزادی ست که مردم ما تعاریف خاصی د رابطه با چارچوب زندگی خود و فرهنگی که در خانواده ها به آنها آموزش داده اند به صورت اکتسابی کسب کرده اند ، که این آزادی شامل زنان نیز می تواند باشد که برای زندگی بهتر آزادانه تصمیم می گیرند و راه خوشبختی را هر چند در گرو بدبختی یک خانواده پیدا می کنند و آشیانه شان را روی ویرانه دیگری می سازند .

مسئله دیگر که نقش بسیار مهمی دارد ، عامل اقتصادی ست . در حال حاضر بسیاری از خانواده های پرجمعیت و کم درآمد در کشورمان زندگی می کنند که از فقر و تنگدستی رنج می برند و به پیشنهاد مردی که قبلا تشکیل خانواده داده و از وضع مالی نسبتا خوبی نیز برخوردار است جواب مثبت می دهند . هرچند عواقب این ازدواج نیز کاملا روشن و مشخص است ، چون اگر همسر اول متوجه موضوع شود ، همسر دوم هرچند با بچه ، باید برگردد .

سومین قضیه که مهمترین مسئله در ازدواج مجدد است ، عامل تنوع طلبی ست . یعنی اینکه مرد بعد از چند سال زندگی مشترک همراه با آرامش و آسایش دنبال تنوع طلبی ست . بنابراین همسر اول را تقدس دارد و به او علاقمند است و همسر اول در زندگیش جایگاه مهمی دارد اما بدون اینکه او را آزار دهد برای آرامش و آسایش بیشتر به دامن زن دیگری پناه می برد ولی همچنان همسر اول از احترام ویژه ای برخوردار است و حدالامکان سعی می کند هیچوقت همسر اولش از قضیه خبردار نشود .

افسردگی ناشی از ارتباط و ازدواج مجدد و یا مخفیانه همسر در بین زنان خیلی بالاست و قدرت انطباق پذیری همسر اول بسیار پائین و تقریبا هیچ است و این افسردگی روی فرزندان نیز تاثیر منفی می گذارد و حس تنفر نسبت به پدر به شدت بالا می گیرد و بعضا ممکن است منج به درگیری و جنایت نیز بشود .

عامل انگیزه راهکار چرائی

به نظر می رسد تعدد زوجات یا به عبارت دیگر پدیده چند همسری امری مذموم و ناپسند است و علیرغم اینکه مجوزهای لازم برای گزینش چند همسر به مردان داده شده است . ولی برخورد جامعه با چنین مواردی اصلا مثبت نبوده و به نوعی اکثر زنان سعی در دوری گزیدن از خانواده های این چنینی د ارند تا مبادا این مردان الگوی نامناسبی برای همسرانشان شوند .

به راستی آیا استناد به مبانی دین مبنی بر مجاز شمردن چند همسری می تواند بهانه ای برای مردان هوسرانی باشد که هرگز با ازدواج های مکرر به اشباع و آرامش نمی رسند؟

قطعاجواب منفی ست زیرا شرایط جامعه ، مشکلات زندگی و سختیهای زندگی که همسران اول مردان در به بار نشستن زندگی تحمل می کنند ، همگی عوامل محکمی هستند که ممانعت از چنین کاری را یاد آور می شوند افرادی که گذشته خود را فراموش کرده و حال که شرایط مالی و اجتماعی مناسبی پیدا کرده اند هوس تجدید فراش کرده اند و همسر جدیدی اختیار می کنند .

به هر حال تمامی این موارد نکوهیده است و شاید بتوان ازآن بوی نامردی را استشمام کد و در قرن بیست و یکم که زن و مرد پا به پای هم در راه ساختن زندگی مشترک گام برمیدارند پس به یک نسبت حق برداشت از زندگی ر ا دارند .

به هر حال و علیرغم تمامی مطالب فوق شاید ذکر چند مطلب و یا شاید نصایحی به زنان ضروری باشد :

اول آنکه هرگز سعی نکنید که از تحریک شریک عاطفی خود برای رسیدن به اهداف نه چندان مهم خود استفاده کنید زیرا تحریک و شاید لج انداختن شریک زندگی می تواند عواقب بدی برایتان داشته باشد که شاید اختیا ر کردن همسردوم یا چندم از آن جمله باشد . اندرز دیگر به زنان اینست که در در تمام مراحل زندگی سعی کنید جذابیتها و طراوت زندگی را حفظ کنید هر چند که ممکن است خستگی و کهولت سن این امکان را برای دراز مدت از زنان بگیرد ولی به هر حال باید قبول داشت که زندگی های موفق و طولانی آنهائی بوده اند که زن و شوهر با ایجاد انگیزه های جدید و شادابی ، همواره تازگی و امیدواری را در طرف مقابل خود زنده کرده اند و سوم اینکه زنان نباید خود را در هزار توی زندگی و بچه ها آنچنان غرق کنند که از همسرداری باز بمانند و بیان این جمله که من از زندگی و بچه هایت مراقبت می کنم نمی تواند بهانه خوبی برای عدم توجه به همسر باشد و اگر هر زنی عموامل سه گانه فوق را فراموش کند همچون کسی ست که به لبه پرتگاه حرکت می کند. .

در پایان به ذکر این دو جمله اکتفا می کنیم که اگر زنی تمام خواص زنانگی را برای همسر خود داشته باشد و همواره زن خوب و صادقی برای همسرش باشد حق دارد که به شوهری که همسر دوم برگزیده است با تمام وجود معترض باشد و حتی نخواهد که با او ادامه مسیر دهد و اگر زنی فاقد خواص یک زن کامل باشد و د ضبط و تیمار همسرش تلاش لازم را به عمل نیاورد بایستی این حق را به همسرش بدهد که آرامش و جذابیت زندگی را در جای دیگری جستجو کند و اگر همسر او چنین نکرد برای بخت بلند خود خدا را شاکر باشد .

پدیدۀ عشق های موازی

در اینکه چنین پدیده ای را تحت عنوان عشق که واژه ای محترم و شریف است بتوان جای داد ، تردید جدی دارم . این پدیده که حتی موارد معدود آن در جامعه ما موجب نگرانی است به طور عمده مختص مردان است . به این معنی که مردی گذشته از همسر خود روابطی با زنان دیگر برقرار می کند که جنبه کوتاه مدت هم ندارد .

این موضوع که برخلاف قوانین و شرع و عرف است حکایت از آسیب شناسی روانی درین مردان دارد . البته شاید خود این مردان گمان کنند که زرنگ و رند هستند اما غافلند که زیر بنای چنین رفتاری را مسکلات شخصیتی تشکیل می دهد .

برخی ازین مردان درین شرایط توجیهات و بهانه هائی می آورند که شاید برای خودشان قابل پذیرش باشد ، برای نمونه می گویند : "ازدواج ما تحمیلی بوده است " ، "زنم رفتارش عوض شده است و با من بد اخلاقی می کند " " یا زنم در برخی جنبه ها خوب و در برخی بد است به نحوی که مجبورم در جستجوی ارضای برخی خواسته ها به زن ، یا حتی زنان دیگر روی بیاورم "

حتی اگر این اظهارات صرفا بهانه نباشد و واقعیتی را بیان کند باید به چنین مردانی گفت که راه چاره آنان چیز دیگری ست از جمله مشاوره ، تغییرات محیطی و یا حتی پناه بردن به قانون ، راه حل برقراری ارتباط با زنان دیگر نیست .

اما مشکلات روانشناختی چنین مردانی چیست ؟

مساله عمده این افراد به دوران شیرخوارگی و سالهای آغازین زندگی باز می گردد . گروهی ازین مردان کسانی هستند که در نخستین مرحله رشد روانی ، یعنی مرحله دهانی ، تثبیت شده اند این تثبیت به علت عدم تعادل در مراقبت و پیوستگی مادرانه و ارضای نیازهای دهانی کودک در یکسال و نیم اولیه زندگی روی می دهد . توجه ناچیز یا برعکس توجه افراطی بیمار گونه به کودک چنین وضعی را ایجاد می کند که او قادربه برقراری روابط عمیق عاطفی با افراد معدود نیست بلکه به دنبال روابط متعدد اما سطحی است این افراد ویژگیهای دیگری هم دارند ، از جمله تمایل به تحریک دهان و زبان مانند نوشیدن چای فراوان و داغ ، سیگار کشیدن ، مصرف الکل و مواد مخدر ، در شکل خفیف تر مکیدن انگشتان یا جویدن مداد و خودکار هنگام مواجه با استرس در این افراد شایع است .

گروه دوم این مردان هوسباز در مراحل بعدی رشد روانی از جمله در مرحله اودیپال دچار انحراف و تثبیت شده اند . این افراد به مردانگی خویش اعتماد و اطمینان ندارند ، احساس ناامنیتی می کنند در نتیجه می کوشند به وسیله برقراری رابطه با زنان متعدد به خود اطمینان دهند که مرد هستند و طرف توجه جنس مخالف قرار دارند .

دون ژانیسم که از نام دون ژان اسپانیایی گرفته شده است به مردانی اشاره دارد که به نظر می رسد تمایل جنسی زیاد دارند که به وسیله نیاز آنان به روابط جنسی یا عاشقانه فراوان تظاهر می کند اما این مردان فعالیت جنسی را به منظور پوشاندن احساس عمیق حقارت خود به کار می گیرند .

شاید اکنون روشن شده باشد آنچه به عنوان عشق های موازی در ابتدای مطلب ذکر شد نه تنها حاکی از قدرت مردانگی یا زرنگی مرد نیست بلکه بر عکس حاکی از احساس ضعف و نا ایمنی اوست و حتما به درمان نیاز دارد .

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: عشق های موازی مردان | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo