تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 86/02/19 ساعت :5:35 بعد از ظهر

روز به سرعت از دستهایم می گریزد و شب چون نگهبانی وفادار ، آرام آرام به خلوت شبانه ام قدم می گذارد . اینک فرصتی ست مناسب تا در کشاکش اندکی وقت ، خنکای شب را به خانه میهمان کنم .

پنجره رو به شب را باز نگه می دارم و به آسمان که نگاه می کنم خط روشن نگاهم در دور دست شب با ستاره ای تلافی می یابد و من به این حس نزدیک می شوم که : " هر آدمی ستاره ای دارد در گستره بی نهایت شب ..." که گاه از نور و روشنائی اش انرژی حیات می گیرد و گاه از سردی و سکوتش چنان دچار یاس می شود که گویی هرگز نبوده واژه امید در کتب زندگانیش !

چه شبی ... ستاره آسمان ، دلتنگی و فضائی تیره که بی شمار واژه را در ذهنت متولد می کند . با ستاره حرف می زنم :

سلام ای ستاره روشن دور دست طناز ! مرا می شناسی ؟ از نوع بشرم . با همان پرچانگی و توقع ، با همان رنگ و لعاب . با همان مهر و کین و با همان اشک و لبخند و همان شگرفی در جمیع خصائل نیک و بد !

مرا می شناسی ستاره ؟ از نوع بشرم . شناسنامه ای دارم که بر خلاف شناسنامه تو چند برگ بیشتر نیست . اولش تولد و آخرش مرگ و میانه راه ، وصلی و زایشی و دل سپردنی . گفتم از نوع بشر ... نترس ستاره ! اگر چه حقیقت دارد ، ما آدمیان ، می آفرینیم ، می سازیم ، می کشیم ، و ویران می کنیم ، بهبود می بخشیم و بعد ستیز از سر می گیریم ، اشک می ریزیم ، دروغ می گوئیم و در اندک زمانی حقیقت را می ستائیم ...

ستاره ! دوردست زیبائی آفرین ! ما و دوستانمان ، آنها و شاید همه آدمیان ، دریافته اند گویا اول منافع خویش و بعد منافع دیگران ، اول راحت خویش بعد آسایش دیگران .

تو هنوز آنجا نشسته ای ستاره ؟ " هر آدمی ستاره ای دارد که در گستره تاریک آسمان سوسو می زند " من نیز از ارث تخیل خویش با ستاره ، بهره می برم . ستاره ! خبر آسمان تو را ، خبر دلبرانه تو و دیگر دوستانت را به گوش نوع بشر می رسانند دائم . سمت و سویت ، دور و نزدیکت و قهر و آشتی ات با زمین .

چطور مرا هنوز نشناخته ای ؟ تا وقتی آدمیان در تکنولوژی و آهن ، سرشار از کشف تازگی ها ، به سرزمین تو قدم می گذارند تو باید مرا خوب بشناسی . اگر هنوز بیداری ، با تو از سرزمینم بگویم ؛ جائی که هنوز باران می بارد و آفتاب هم بنا بر قاعده ای مقرر می تابد . اینجا نیستی تا ببینی ستاره ، دروغ چه پادشاه مقتدری ست در قلمرو کلمات روزمره ما .

اینکه عده ای ندارند تا بگذرانند و عده ای داشته های خویش را ذخیره می کنند برای روز مبادا و دائم مراقب اضافه وزن خویشند .

نشنیده ای ؟ ... در سرزمین من ویروسها ریشه کن شده و پادزهرهای تازه ای تولید شده اند . نشنیده ای که اینجا عده ای از مهارتهای غیرذاتی اشان سخت مسرورند و عده ای دیگر ندارند کسی را که استعدادهایشان را کشف کند تا بلکه برسند به اندکی زندگی راحت .

ستاره ! باور می کنی ، در سرزمین من روزی همه برابر بودند و برادر نیز . روزی همه عاشق بودن و پایدار نیز . همه با هم می ساختند و با هم بنای کینه را ویران می کردند . اینک سخت می شود در کنار هم زیست ... درونمایه آدمی پر بود از گنج معنویت و حس پایان نیافتنی ایثار ، چه حس خوش عطری بود آی ستاره، ستاره ، ستاره !

شاید تو خواب باشی اما من نه ... غنیمت است این خنکای شبانه برای خلوت با تو با دل . ...

ستاره ای در دور دست ، ستاره دیر شده ! ... فردا روز دیگریست . روزی که ما آدمیان ، باز هم در تکاپوی کشف و فتح و ساختن ، روز را آغاز می کنیم . روزی که برای عده ای خورشید بخت خواهد تابید و برای عده ای ماه شانس به خواب فرو خواهد رفت .

گروهی از دایره ذهن ما خارج می شوند و گروهی دیگر زیبا در خاطره ما می نشینند .

عده ای توبه از گناه ، عده ای رو به سوی حقیقت ، انگشت های لبخند بر لب و تعداد کثیری کاسه چه کنم در دست !!

از چه رو به تو می گویم ستاره ! نمیدانم ..." شاید چون هر آدمی ستاره ای دارد و هر ستاره در رویا آررزوئی را تحقق می بخشد ."

شب به خیر ستاره من هنوز بیدارم و چشم به راه آفتاب . چشم به راه تلخی ها و شادی ها ، گریزها و کششها ، و هزار و یک حس زائیده رفتار آدمی .

خنکای شب رو به سردیست . پنجره رو به شب را می بندم . چه خوب که ستاره ای هست تا با او از نوع بشر گویم و از آرزوهایم که فراموش کردم از ستاره طلب کنم سبز شدنشان را ...

                  

 

                                  

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 86/02/05 ساعت :5:50 بعد از ظهر

برای رسیدن به تو نیازی به جاده های زمینی نیست . یک آینه و قدری خورشید کافی ست . برای آنکه به تو برسم لازم نیست مثل مجنون سر به بیابان بگذارم و فرهاد وار تیشه بر بیستون زنم . نه تو را همه جا می توان دید و از همه کس حتی سنگهای خارا نیز می توان نام تو را شنید .

برای رسیدن به تو باید از هزار چشمه وضو گرفت و هزار بار روی سجاده ای از شعر و ترانه نماز خواند و باید پیراهن عشق را بر تن کرد و مدام گلهای یاس ر ا بوئید . وقتی فاصله من و تو زیاد می شود و از عطر بکرت دور می افتم ؛ به پرنده ها نگاه می کنم .

من نیازمند نگاه بکر توام و اگر یک روز بی نام تو روزنامه ای را باز کنم ، پنجرۀ اتاقم بسته می شود .

کاش می توانستی برایم نامه بنویسی . من از خواندن روزنامه های موازی خسته شده ام ؛ " چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ، . از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام ، من بی رمق ترین نفس این حوالی ام ، از بودن مکرر بر دار خسته ام ، من با عبور ثانیه ها خرد می شوم ، از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام" .

آری من خسته ام نه ازین روزهای قشنگ کشدار . من خسته ام نه ازین آسمان آبی ، خسته ام نه از شبهای زیبای مهتابی که دیدن تنها یک ستاره اش مرا به اوج مستی و بی خبری می برد ؛ من خسته ام ازینکه سیاره ای هستم سرگردان در فضای بیکران هستی بی هیچ مدار. مدار من هنوز گرد وجودم حلقه نشده و دایره بودنم نمیتواند محیط بر هیچ خواستنی و بودنی باشد چرا که ...

دلم گرفته ازین قفس طلائی ، دلم گرفته ازینکه پنجره اتاقم ناهنگام بسته شود ، دلم گرفته و بیشتر میگیرد ازینکه دعائی کنم و مرغ آمین جای دیگری پرسه بزند .درین غروب زیبای اردیبهشتی که حوصله کلمات نه من ، سر رفته می خواهم در ستایش تو آواز بخوانم ، میخواهم آنقدر قد بکشم که از تمام قید و بندها رها شده و ستاره ها روی شانه هایم بنشینند .

بگذار خطهای تیره را از نوشته هایم پاک کنم و حرفهایم را در آب رودخانه ای که از کنار نفسهای تو می گذرد بشویم . باید کم کم خودم را برای رسیدن به تو آماده کنم .

می دانم که در کنار تو بودن دیگر نمیتوان ازین دلتنگی ها و درد ها نشانی یافت .

هر روز صدایم را صیقل می دهم ، روحم را به باغستانهای لیمو می برم و دل ساده ام را از سینه بیرون می آورم تا ببینی که چقدر دوستت دارم .

در اتاق کوچک من همۀ اشیاء شاعرند و تو را دوست د ارند . پرده ها و چراغها بوی شعر می دهند و ستاره ها هر شب برای تماشای آنها از آسمان پائین می آیند ومن چه ضیافتی دارم در دل نیمه شب ها ...

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo