تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 86/12/26 ساعت :11:8 قبل از ظهر

كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!

نفرين به زيبايي - آب تاريك خروشان - كه هست مرا

تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.

موج تو اقليم مرا گرفت.

ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم.

ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.

افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!

مژگان تو لرزيد: رؤيا در هم شد.

تپيدي: شيره گل بگردش آمد.

بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.

براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.

در كف تست رشته دگرگوني.

از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي.

يادت جهان را پر غم  مي كند، و فراموشي كيمياست.

در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!

سر برزن، شب زيست را درهم ريز،

ستاره ديگر خاك!

جلوه اي، اي برون از ديد!

از بيكران تو مي ترسم، اي دوست! موج نوازشي.

*****

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: 86/12/26 ساعت :11:0 قبل از ظهر

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: | لينک ثابت
تاريخ: 86/12/17 ساعت :4:32 بعد از ظهر

دختر بدر الضجی امشب سه جا دارد عزا

گاه می گوید "پدر"  گاهی "حسن"  گاهی "رضا"

 

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: 86/12/16 ساعت :7:3 بعد از ظهر

شفا یافته : صدیقه ظهوریان

اهل : مشهد

نوع بیماری: تشنج، فلج ، نابینائی

 

آدمیزاد بر ای چی به دنیا میاد ؟ واسه چی باید درد بکشه ؟ و این بیماریها مثل خوره اونو از داخل خرد و خمیرش کنن و در نهایت موجب بشن که این دنیا رو ترک کنه و هیچ راه چاره ای برای درمان نداشته باشه؟ آخه چرا ؟ چرا ؟...

این افکار درهم و پریشان ، صدیقه را رها نمی کرد ، ذهنش پر از سوالهای بی جواب بود .

کنار پنجره اتاق نشسته بود و در حالیکه نگاهش تصویر زیبای بازی و رقص برفها با باد را دنبال می کرد ، در اندیشه های موهوم و بی پاسخی فرو رفته بود . از خودش پرسید :

   -اصلا برای چه به دنیا اومدم ؟ چرا باید درد بکشم ؟و هزاران سختی دیگه رو تحمل کنم ؟

وقتی مرگ هست چرا باید درد و بیماری وجود داشته باشه ؟ مگه یه طرف عمر آدم تولد نیست ؟و اونور دیگه ش مرگ ؟ پس این وسط هر چی میمونه باید زندگی باشه ، فقط زندگی و خوشی ، نباید جائی برای غم وجود داشته باشه . عشق باشه ، نه نفرت و و دوستی به جای دشمنی و کینه .

چقدر خوبه وقتی که آدم به دنیا میاد ، همون قدر که تو پیشونی و سرنوشتش نوشته شده ، زندگی کنه ، بعد هم سر قرار مرگ ، بمیره و راحت بشه .

دیگه درد و غصه ای وجود نداشته باشه . اصلا برا چی خدا غمو دردو آفریده ؟چرا باید زندگی ها پر از رنج و غصه باشه ؟ ...

و اندکی بعد بر خود نهیب زد :   

   - کفر نگو دختر ،تو کار خدا هم دخالت میکنی ؟

هر چیزی حکمتی داره . هر چی رو خدا آفریده ، بدون مصلحت نبوده . اگه درد نباشه قدر سلامتی رو نمیدونیم . اگه سرما نباشه گرما مفهمومی نداره .

نگاهش را به رقص برف در باد داد و فکرش را از تخیلات خالی کرد . آسمان همچنان می گریست و اشکهای سفید و براقش را در زیر نور چراغ های خیابان میدرخشید و بر زمین می نشست .

زمین از جای پای برف ، یکدست سفید شده بود . اشک سفید آسمان گاه تند و گاه با نظم و گاه آرام و منقطع می بارید.

صدیقه فکور و پریشان احوال با حالتی مضطرب و چشم به راه ، بیرون را نگاه می کرد . اما زمستان با همه زیبائی سفید پوشش در دیدگان خسته و مضطربش جلوه ای نداشت .

یاد انروزهائی که اسیر تندباد بلا شد ، که رهائی ازان دشوار می نمود . دردی همه وجودش را گرفته بود و تشنج روزی چند بار به سراغش می آمد و آرامش را از زندگی او می ربود دیگر روزهای خوب غرئوب کرده بودند و غم، طلوع پر حزن خویش را آغاز نموده بود .

دکتر رفتن های مکرر ثمری نداشت . او خیلی زود فهمید که دچار بیماری سختی شده است که رهائی ازآن دشوارست .اما هادی " همسرش " سعی می کرد اینگونه وانمود کند که بیماری او یک بیماری ساده است و خطر زیادی بهمراه ندارد .

کم کم بیماری حضور خویش را پررنگ تر نمود . بدن ضعیف صدیقه پس از ضعف مفرط بطور کامل فلج گردید .

او خانه نشین شد و همدم او پنجره ای بود که در گذران لحظات عمر عزیز یاریش میداد .

صدیقه چشم هایش را بست و خود را به عالم خیال کوچه های قدیمی سپرد .

عصرها با پدر به حرم می رفت ، بعد از وقتی پیاده به سمت خانه بر می گشتند در چهار راه نادری دست پدر را می کشید و با اشاره دست مجسمه مردی را که سوار بر اسب بود و سربازانی او را همراهی می کردند ، نشان می داد و می پرسید :

این کیه بابا ؟

پدر لبخندی می زد و می گفت :

   -نادر شاه افشاره . یه وقتی شاه ایران بوده و اینجا هم مقبرشه .

بعد با تاکید ادامه می داد :

-         این مقبره ها  نشونه ست برای ما ، که بدونیم همه یه روز می میرند ، چه شاه و چه گدا .

-         اون روزها مشهد اینقدرا بزرگ نبود و پیش میومد که هر روز با پدر به حرم می رفت . اما حالا چی ؟اما حالا چرا به حرم نمی ره ؟ با کدوم پا ؟ برای رفتن نیاز به همراه داشت و او نمی خواست باری بر دوش دیگران باشد حتی همسر عزیزش .

-         بروی ویلچری نشست و همسرش او را به حرم برد . هادی آنقدر اصرار کرده بود که صدیقه پذیرفته و با او همراه شده بود . در پشت پنجره های فولاد که جای گرفت از همسزش خواست تا او را تنها گذارد .

-         در خلوت با خدای خویش به راز و نیاز مشغول شد و امام را واسطه این خلوت قرار داد .

-         ای خدای خوبم تو رو به بزرگیت قسم می دم که به آبروی این امام همام نجاتم بده . خسته م از درد و بیماری . خسته م از بی سرانجامی  . تو میدونی چی می کشم پس تو رو به عزت و جلالت نجاتم بدهبه رحمانیتت سوگند که اگه نجاتم ندی دامن احسانت رو رها نخواهم کرد . پس بی جوابم نذار . چشماشو بست و پیشانی بر شبکه ها گذاشت . دو قطره اشک گرم بر دامنش فرو افتاد . بوی سیب در فضا پیچیده بود . از عطر آن به وجد آمد . چشمانش را باز کرد و به اطراف نگریست . فضا پر بود از مه و غبار .

-         در انبوه ابری که نگاهش را پر کرده بود حضور کسی را حس کرد . که بود صاحب این حضور آسمانی ؟

-         چشم هایش را تیز کرد و مردی با شالی سبز که لبخندی زیبا بر گوشه لب داشت را مشاهده نمود .

-            - برخیز

-            - نمی توانم

-         دست پیش آورد و پیاله ای سفالی که پر بود از آبی گوارا در برابر دیدگان صدیقه  گرفت .

-         - بنوش

-         پیاله را گرفت و جرعه ای نوشید . احساس شادی و شبکی کرد  . مرد گفت

-            - تو میتوانی برخیز و برو ...

-             - آقا پاهام ، فلجن ، نمی تونم .

-              - امتحان کن . تو خوب شدی . شفا گرفتی برخیز و امتحان کن .

-         ساعت حرم به صدا در اومد . یک .. دو ... سه ... هفت .

-         صدیقه چشمانش را باز کرد آسمان پر شده بود از ستاره . ماه داشت بهش می خندید . یا شایدم او اینگونه می پنداشت .

-         پاهاشو روی زمین کشید     و سنگینی تنش رو به پاهاش داد . آرام از جا بر خاست و بر روی پاهایش استاد . قدمی برداشت و راه افتاد . ناباور فریاد کشید کشید جمعیتی چادر به سر به سمت او یورش آوردند و تا به خودش اومد ، آغوش دهها زن ، عاشقانه او را در بر گرفته بود .

-         *********************************

-         اما امتحان درینجا به پایان نرسید . گوئی خدا صدیقه را شفا داده بود تا فرزندش را در سلامتی کامل به دنیا آورد . و بعد در امتحان دیگری به رویش گشاید .وتحمل و شکیبائی او را بیش از پیش محک زند .

-         همین که سارا به دنیا آمد چشمانش به تیرگی نشست و دنیا در برابرش تاریک و سیاه گشت . او حتی یک لحظه هم سارایش را ندید . فقط با لمس و نوازش بودن دردانه اش را حس می نمود .

-         دوباره به شفا خواهی گره بر پنجره فولاد محکم کرد و دلش را برای وصال و دیدار یاد آماده نمود .

-         بوی سیب بود و حضور حبیب و او چیزی نمی دید .

-         فریادی جگر سوز برکشید که شفایم ده  ، می خوام سارامو ببینم ، تا شفام ندی نمی رم ...

-         نوری تابیدن و گرمائی که فقط حس می شد

-         بر خیز و برو

-         نمی رم ، تا شفامو نگیرم نمی رم .

-         تو رو شفا دادیم

-         دستی به نوازش به چشمان خسته صدیقه کشیده شد  دستی که پر بود از حرارت و بوی معطر این میوه بهشتی رو می داد .

-         حالا برو

-         صدیقه از عالم رویا بیرون اومد

-         چشاش هنوز بسته بودن اما دیدن رو در پشت پلکای بسته ش حس می کرد . آهسته پلک گشود . روزنه ای از نور در نگاهش ریخت با شعف  همه نگاهش را باز کرد . پرواز کبوتران حرم در نگاهش نشست و بارانی از اشک مهمان چشمانش شد نقاره خونه شروع به صدا کرد ...

-          

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: شفا یافته حرم رضوی | لينک ثابت |
تاريخ: 86/12/16 ساعت :2:1 بعد از ظهر

 

شهادت غریب بقیع و رحلت رسول مکرم اسلام تسلیت باد

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: | لينک ثابت |
خاکستر بی داد
تاريخ: 86/12/15 ساعت :8:50 بعد از ظهر

خاکستر بی داد

به می کن ساقيا آبادم امشب   که ترسم غم کند بنيادم امشب

در این عالم ژشياری خرابم      به می کن حاليا آبادم امشب

قدح پر درد کن پيمانه پر جوش   که از هستی بگيرد دادم امشب

نخواهم عقل تا گيرد عنانم        بده می تا کنی آزادم امشب

از این عقده که می پيچد گلويم   نمی آيد برون فريادم امشب

مزن زخمه به سازی مطرب مست  که برده غم طرب از يادم امشب

نه من هستم کنون مشتی غبارم  دهيد ای دوستان بر بادم امشب

دگرگونی حال از من مپرسيد     مخواهيد ای حريفان شادم امشب

زچشم مست شوخی خورد ه ام   تير دريغا عاشق صيادم امشب

سرا پا آتشم با من مجوشيد     غريب و بی کس و ناشادم امشب

نيم من ديری ياران دلسوز       کفی خاکستر بيدادم امشب

تاريخ: 86/12/15 ساعت :8:36 قبل از ظهر
مسافر

ز راهی دورم و تشويش دارم    که راهی دورتر در پيش دارم

ز ره واند ه  ای  از  کاروانم        شگفتيها به کار خويش دارم

هم از رنج سفر رنجور زارم      هم از بيم خطر دل ريش دارم

رحيلان بعد ره از من مپرسيد   که از خارش به جان صد ريش دارم

به من ای ره نشينان دل مبنديد  که من ایمان به مرگ خويش دارم

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: مسافر | لينک ثابت
چه قدر حقيرند
تاريخ: 86/12/15 ساعت :2:54 قبل از ظهر

چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن،

 با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حقارت آدما | لينک ثابت |
آدمها با خودشون چه میکنند...!!!
تاريخ: 86/12/14 ساعت :8:1 بعد از ظهر

آدمها دیوار می کشند بین دلها ، آدمها دیوار می کشند دور خودشان .

آدمها بین دیوارهائی که به دست خودشان ساخته اند ، با تنهائی خو می گیرند .

آدمها نگاهشان را زندانی می کنند پشت دیوارهای بی پنجره .

آدمها تنها می مانند و تنها می میرند ، بی آنکه پنجره هایشان به هم سلام کنند .

بی آنکه در حنجرهایشان ترانه آشنائی گل کند .

آدمها در پای دیوارها می میرند ، بی آنکه عاشق شوند و دیوارها ، از کوتاه فکری آدمها هر روز بلند تر می شوند

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: آدمها و دیوارها | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo