تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 85/09/27 ساعت :8:53 قبل از ظهر

خود شیفتگان

...روزی به کف خویشتن آئینه گرفتی ؛

با خود روش عاشق دیرینه گرفتی ...

عاشق شدی اماکه به سر ؛ عشق کسی نیست ؛

آشفته از آنی که به خود ؛ دسترست نیست ؛

اینک غم خود هست و در اندیشه ی خویشی ،

زانروی که خود ، یار جفا پیشه ی خویشی ...

ای عاشق خودخواه ، کنون در دل من بین !

عکس رخ خود ، نقش در آب و گل من بین ...

" نارسیس " افسانۀ " خود شیفتگان " است ، و "نارسیسم " بیماری آنان. " نارسیس " داستان

 اندوهبار آفرینش " نرگس وحشی " ؛ در ادبیات رومی است که مایه ی یونانی دارد . این

افسانه را به دو صورت یکبار " همر " -Homer حماسه سرای بزرگ یونان باستان - در هزاره ی

اول میلاد ، و بار دیگر " اوید " Ovid شاعر

بزم آرای روم - در سالهای نخستین از سده ی اول میلادی ، سروده اند . " نارسیس " سروده

ی " اوید " به مراتب رنگین تر ، شیرینتر و در عین حال اندوهبارتر از " نارسیس " "همر " است .

"نارسیسم " یا بیماری خود پرستی در روان شناسی جدید ، اصطلاحی ست که آنرا با توجه به

 " خود شیفتگی " جنون آمیز " نارسیس " قهرمان افسانه ی نارسیس " اوید " برگزیده اند .

بنابر این گفته ی " اوید " در "چکامه ی نرگس وحشی " " نارسیس " جوانی آنچنان زیبا بوده

است که هر کس او ر ا برای یکبار می دیده است ، برای همیشه مهرش را به جان می خریده

است . و در آتش عشق سوزانش

می گداخته است . لیکن نارسیس را ، به هیچ یک از دلباختگان بیقرار خویش ، روی اعتنائی

نبوده است .

لعبتان خوشخرام ، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز ، می کوشیده اند ، تا مگر "

نارسیس " - این خداوند

حسن و ناز - گوشه ی چشمی به جانب ایشان بیفکند . ولی افسوس که تیر عشق آنان ،

هیچگاه در قلب روئین وی ، کمترین اثری از خود بر جای نمی نهاده است .

سر انجام دلداده ی ناکام ، در حق " نارسیس " نفرین می کند :

" خداوندا ؛ او را که از مهر دیگران قلبش تهی ست ؛ بهد عشق خویشتن گرفتارش کن ؛ تا از

رنج بی انتهای آنان آگاه شود ! "

" اکو "Echo یا " طنین " از همه ی دختران ناکام ترست . زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس

 گرفتارست ، و از طرفی دیگر ، مورد خشم انگیخته از رشک " هرا " Hera همسر " زئوس "

خدای خدایان ، واقع شده است . " هرا " در جستجوی شوهر خویش ، " طنین " را در جنگلها ،

 در حال شادی و آواز می یابد . به پندار اینکه زئوس دلباخته ی

" طنین " است ، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از " طنین " باز می گیرد . طنین محبوب

جنگلها ، دیگر نمی تواند در سخن ، پیشگام شود .

وی ازین پس تنها قادرا ست ، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود ، منعکس سازد . زبان

طنین فقط انعکاس و " تکرار " واپسین سخن دیگرانست .

" طنین " از عشق نارسیس می سوزد . لیکن یارای آنرا ندارد که او را از رنج درون آگاه سازد .

او در جنگلها سرگردان است و لی تابانه در انتظار فرصتی ست ، تا مگر نارسیس روزی برای

گردش به جنگل آید و او ، وی را ، از عشق بیکران خویش آگاه کند .

روز سرنوشت فرا می رسد . نارسیس خرامان خرامان ، از کنار جنگل می گذرد . طنین در

پشت درختان ، مترصد فرصت مطلوب است . وزش باد ، درختان را آهسته می لرزاند و لرزش

 درختان ، نارسیس را نگران می سازد . او فریاد بر می کشد :

" چه کس اینجاست ؟ " طنین می خواهد از خوشحالی قالب تهی کند ، و با هیجان ، در پاسخ

نارسیس آخرین واژه ی او را تکرا ر می کند :

"... اینجاست ! ،

اینجاست !،

اینجاست !..."

لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد .

" نارسیس " دوباره فریاد می کشد :

" هر که هستی پنهان نشو بیا! "

فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است .

"... بیا !

بیا!

بیا!..."

" طنین " در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار می کند ، با آغوش گشاده رو به

سوی نارسیس می رود . " نارسیس " چون بر خلاف انتظار دختری را می بیند ، از او روی باز

می گرداند ، و شتابان به درون جنگل می گذرد . نارسیس در حقیقت از " زندگی " گریزانست و

به چشمه ی "مرگ " نزدیک می شود .

در میان انبوه درختانی کهد سر بر آسمان کشیده اند ، در نقطه ای دور از کناره ی جنگل برکه

ی آبی ست که از قلب یک مومن پاک تر ، و از اشک بی دریغ دردانه ی یتیم ، زلال تر است .

" نارسیس " تشنه و فرسوده از طول راه ، به کنار این برکه می رسد . شتابزده در کنار برکه ،

بر روی سبزه ها فرو می افتد ؛ تا از آب گوارای آن بنوشد . ناگهان گوئی رشته ی جانش از هم

 می گسلند . طپش قلبش را به وضوح حس می کند و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد .

 

نفرین عاشق ناکام ؛ در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب او از هم فرو می ریزد .

نارسیس " تصویر "

خود را در آب می بیند ، و دیوانه وار عاشق خویشتن می شود .

" اوه بیچاره دختران ، که از ستم عشق من چه ها که کشیده اند ؟! "

نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد . لیکن بر اثر حرکت امواج

 آب تصویر محو می شود . ناچار دست از آب بیرون می کشد تا آب دوباره آرام شود ، و وی از

نو باز

تصویر خویشتن را ببیند .

چه شکنجه و ستمی ؟! کوچکترین لمس آب موجب محو تصویر می گردد . حتی قطرات

سوزان اشک هجر عاشق ، خطر محو تصویر معشوق را در بر دارد !

نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خویش خیره می نگرد ، تا در سودای عشق بیکران نسبت

به خویش جان می سپارد .

دلدادگان وی چون به جستجوی او ، به سر برکه می رسند ، جسد او را نمی یابند .

بلکه در جای وی ، گلی روئیده را می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست .

آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او ، آنرا " نارسیس " " نرگس تنها " و وحشیش می نامند ...

 

نوشته شده توسط | موضوع: افسانه نارسیس | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo