تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 86/11/12 ساعت :1:2 بعد از ظهر

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

غمستان نفسگیر، اگر نفسم می گیرد

آرزو در دل من، متولد نشده میمیرد

یا اگر دست زمان در ازای هر نفس

جان مرا میگیرد

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
مــــــرا دوست داشته باش
تاريخ: 86/04/30 ساعت :10:40 قبل از ظهر

به شوق ديدار تو

گيسوانم را شانه مي كنم

و دستهايم را پر از بهار و آواز

تو

چون عطر نارنج هاي شمال خاطره انگيزي

چون رقص برگ بر رودخانه مواج و به ياد ماندني

تو

با روشنائي چشمهايت

دمادم ستارگان را فرو مي ريزي

خوابهاي مرا روشن مي كني

و خواب هاي هر شب مرا شور انگيز تر

چراغ چشمهايت را روشن كن تا

زمين در تاريكي نميرد

پرندگان در ساحل يخ زده گرم مي شوند

و منهم لبخند تو را تقسيم مي كنم

يك قسمت لبخندت براي بچه ها

و باقي براي من

بوسه هايت را روي گلهاي يخ مي ريزم

و تمام باغچه ها ي بنفشه را به مهماني تو دعوت مي كنم

وقتي تو بيائي

ابرهاي خاكستري روي دستهاي من جان مي دهند

و كلمات من بوي باران مي دهند

اگر تو نيائي

جغرافيا را عوض مي كنم

جلگه ها و رودها را در هم مي ريزم

صداي آبشار را خاموش مي كنم

و تمام شادي هايم را فردا با تو تقسيم مي كنم

دلتنگي هايم را زمزمه مي كنم و به باد مي سپارم

غربتم را با گل خار هم نوا مي كنم

گل خار را به گوشه اي از پيراهنم مي دوزم

نفس هايم را مي شمرم

اشك هايم را دانه دانه برروي برگهاي خشك پائيزي مي فشانم

غمي كه در گلويم پنهان است

به ضجه تبديل مي كنم

هياهوي را در اشكهاي بي صدايم دنبال مي كنم

اگر فردا پايان من است

مي خواهم تا صبح با نام تو زندگي كنم

فصل ها را با تو مي خواهم

درخت ها را با تو

نسيم ها را با تو

اگر از من دور شوي

همه جاده ها را جا بجا مي كنم

كوهها و سبزه ها را در هم مي ريزم

پس همسايه من باش

و مــــــرا دوست داشته باش

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 86/03/22 ساعت :8:18 بعد از ظهر

اون مي دونه

اون مي دونه من براي چي به دنيا اومدم ، چرا دختر شدم و قراره چه سرنوشتي داشته باشم . اون مي دونه فردا چه اتفاقي مي افته و چند نفر رو ميبينم . حتي مي دونه فردا هوا باروني مي شه يا آفتابي . تعداد و زمان ضربان قلبم رو خودش تنظيم كرده و حتي نفسهامو مي شناسه . اون تنها كسيه كه از رازهاي من با خبره . همه آرزوهاي منو مي دونه و حتي از فكرهائي كه بعدا به سرم مي زنه ، آگاهه . اگه برم توي اتاقم ، همه پرده ها رو بكشم و درا رو قفل كنم ، باز اون از همه چيز با خبره .خدايا خوشحالم كه تو رو دارم و دلم بهت گرمه . تو تنها كسي هستي كه منو تنها نمي ذاري و هيچ وقت هم باهام قهر نمي كني ، با اينكه مي دوني بعضي وقتا چقدر بد مي شم .

نمي دونم اولين بار كي با تو آشنا شدم . شايد علتش اين بود كه حضورت هميشه تو خونه ما پررنگ بودي . وقتي دستاي مردونه آقاجونم پناه دستاي كوچيك من مي شد و منو با خودش به حرم مي برد ، واسه منم مثل خودش يه كتاب دعا بر مي داشت و منم به تقليد ازون مثلا دعا مي خوندم اما زير چشمي نگام به لباش و دستاش بود كه چي مي خونه و كي صفحه بعدي رو ورق مي زنه .

واي يادم رفت بازم رفتم تو حاشيه ... داشتم نحوه آشنائيمو با تو مي گفتم . نميدونم شباي جمعه لابلاي اشكاي آقاجونم وقت كميل خوندن بود يا وقتي صورت مهربونش يه جور خاصي ميشد ... مهربونتر و نوراني تر وقت خوندن ندبه ... يا شايدم پاي مراسماي روضه خوني مامانم تو ايام فاطميه يا دهه آخر صفر ...

فكر كنم همون وقتا تو خونم رفتي ... نه زودتر بود وقتي مي خواستم راه رفتنو ياد بگيرم !

خدايا چه سخته بگم چه موقع تو رو شناختم ، من ديونه رو بگو كه دنبال اولينم ! تو هميشه بودي از همون اولين گريه هام ، از همون اولين روزائي كه يادم دادي وقتي گرسنمه بايد شير بخورم آره تو از اولين لحظه ها با من بودي لحظه هائي كه شايد من نبودم ، شايد نمي دونستم كه هستم

هر چي بزرگتر مي شدم تو رو بهتر مي فهميدم و با تو بيشتر انس مي گرفتم تا جائي كه هيچ لحظه اي از ياد تو جدا نبودم و قبل از هر كاري نام تو رو به زبون مي آوردم و به تو توكل مي كردم حالا كه بيست سال از عمرم با شتاب گذشت و به بلوغ فكري رسيده ام ، تو رو يه جور ديگه دوست دارم . در گير و دار مسائل زندگي و در بستر حوادث مختلف ، فكر ، هوش و توانائيم از يك سو و از سوي ديگه بر همه چيز و همه كس مي چربي .

در بحراني ترين ساعات زندگيم تو رو در كنارم حس كردم ، لمس كردم .

آنچنان از من حمايت كردي كه هيچ عقلي نمي تونه اونو استدلال كنه . گويا قصه پيغمبر خدا و تار عنكبوت بر سر در غار هر روزبه نحوي تكرار مي شه و فقط چشم بصيرت مي خواد كه ببينم .

خدايا نمي دونم چند بار منو از حادثه نجات دادي ، نمي دونم چند بار آبرومو خريدي و درست در لحظه ي نهائي به دادم رسيدي . فقط مي دونم كه غير از تو هيچكس ديگه نمي تونست اينگونه حمايتم كنه .

تو هرگز منو نرنجوندي ، دلمو نشكستي ، عيوبمو جار نزدي ... تو از من كاملا مطلعي . مي دوني وجود من چقدر با اين صورت مي تونه متفاوت باشه و دم نمي زني .

خدايا من در تو خلاصه مي شم .

روح من از روح بزرگت نشات گرفته . شايد به همين دليل باشه كه هميشه راهي براي رسيدن به تو برام وجود داره و هرگز به بن بست نمي رسم .

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 86/02/19 ساعت :5:35 بعد از ظهر

روز به سرعت از دستهایم می گریزد و شب چون نگهبانی وفادار ، آرام آرام به خلوت شبانه ام قدم می گذارد . اینک فرصتی ست مناسب تا در کشاکش اندکی وقت ، خنکای شب را به خانه میهمان کنم .

پنجره رو به شب را باز نگه می دارم و به آسمان که نگاه می کنم خط روشن نگاهم در دور دست شب با ستاره ای تلافی می یابد و من به این حس نزدیک می شوم که : " هر آدمی ستاره ای دارد در گستره بی نهایت شب ..." که گاه از نور و روشنائی اش انرژی حیات می گیرد و گاه از سردی و سکوتش چنان دچار یاس می شود که گویی هرگز نبوده واژه امید در کتب زندگانیش !

چه شبی ... ستاره آسمان ، دلتنگی و فضائی تیره که بی شمار واژه را در ذهنت متولد می کند . با ستاره حرف می زنم :

سلام ای ستاره روشن دور دست طناز ! مرا می شناسی ؟ از نوع بشرم . با همان پرچانگی و توقع ، با همان رنگ و لعاب . با همان مهر و کین و با همان اشک و لبخند و همان شگرفی در جمیع خصائل نیک و بد !

مرا می شناسی ستاره ؟ از نوع بشرم . شناسنامه ای دارم که بر خلاف شناسنامه تو چند برگ بیشتر نیست . اولش تولد و آخرش مرگ و میانه راه ، وصلی و زایشی و دل سپردنی . گفتم از نوع بشر ... نترس ستاره ! اگر چه حقیقت دارد ، ما آدمیان ، می آفرینیم ، می سازیم ، می کشیم ، و ویران می کنیم ، بهبود می بخشیم و بعد ستیز از سر می گیریم ، اشک می ریزیم ، دروغ می گوئیم و در اندک زمانی حقیقت را می ستائیم ...

ستاره ! دوردست زیبائی آفرین ! ما و دوستانمان ، آنها و شاید همه آدمیان ، دریافته اند گویا اول منافع خویش و بعد منافع دیگران ، اول راحت خویش بعد آسایش دیگران .

تو هنوز آنجا نشسته ای ستاره ؟ " هر آدمی ستاره ای دارد که در گستره تاریک آسمان سوسو می زند " من نیز از ارث تخیل خویش با ستاره ، بهره می برم . ستاره ! خبر آسمان تو را ، خبر دلبرانه تو و دیگر دوستانت را به گوش نوع بشر می رسانند دائم . سمت و سویت ، دور و نزدیکت و قهر و آشتی ات با زمین .

چطور مرا هنوز نشناخته ای ؟ تا وقتی آدمیان در تکنولوژی و آهن ، سرشار از کشف تازگی ها ، به سرزمین تو قدم می گذارند تو باید مرا خوب بشناسی . اگر هنوز بیداری ، با تو از سرزمینم بگویم ؛ جائی که هنوز باران می بارد و آفتاب هم بنا بر قاعده ای مقرر می تابد . اینجا نیستی تا ببینی ستاره ، دروغ چه پادشاه مقتدری ست در قلمرو کلمات روزمره ما .

اینکه عده ای ندارند تا بگذرانند و عده ای داشته های خویش را ذخیره می کنند برای روز مبادا و دائم مراقب اضافه وزن خویشند .

نشنیده ای ؟ ... در سرزمین من ویروسها ریشه کن شده و پادزهرهای تازه ای تولید شده اند . نشنیده ای که اینجا عده ای از مهارتهای غیرذاتی اشان سخت مسرورند و عده ای دیگر ندارند کسی را که استعدادهایشان را کشف کند تا بلکه برسند به اندکی زندگی راحت .

ستاره ! باور می کنی ، در سرزمین من روزی همه برابر بودند و برادر نیز . روزی همه عاشق بودن و پایدار نیز . همه با هم می ساختند و با هم بنای کینه را ویران می کردند . اینک سخت می شود در کنار هم زیست ... درونمایه آدمی پر بود از گنج معنویت و حس پایان نیافتنی ایثار ، چه حس خوش عطری بود آی ستاره، ستاره ، ستاره !

شاید تو خواب باشی اما من نه ... غنیمت است این خنکای شبانه برای خلوت با تو با دل . ...

ستاره ای در دور دست ، ستاره دیر شده ! ... فردا روز دیگریست . روزی که ما آدمیان ، باز هم در تکاپوی کشف و فتح و ساختن ، روز را آغاز می کنیم . روزی که برای عده ای خورشید بخت خواهد تابید و برای عده ای ماه شانس به خواب فرو خواهد رفت .

گروهی از دایره ذهن ما خارج می شوند و گروهی دیگر زیبا در خاطره ما می نشینند .

عده ای توبه از گناه ، عده ای رو به سوی حقیقت ، انگشت های لبخند بر لب و تعداد کثیری کاسه چه کنم در دست !!

از چه رو به تو می گویم ستاره ! نمیدانم ..." شاید چون هر آدمی ستاره ای دارد و هر ستاره در رویا آررزوئی را تحقق می بخشد ."

شب به خیر ستاره من هنوز بیدارم و چشم به راه آفتاب . چشم به راه تلخی ها و شادی ها ، گریزها و کششها ، و هزار و یک حس زائیده رفتار آدمی .

خنکای شب رو به سردیست . پنجره رو به شب را می بندم . چه خوب که ستاره ای هست تا با او از نوع بشر گویم و از آرزوهایم که فراموش کردم از ستاره طلب کنم سبز شدنشان را ...

                  

 

                                  

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
خواب اقاقيا ها
تاريخ: 86/01/27 ساعت :3:5 بعد از ظهر

مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.

 

خيالگونه،

در نسيمي كوتاه

كه به ترديد مي گذرد

خواب اقاقياها را

بميرم.

***

مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

 

در باغچه هاي تابستان،

خيس و گرم

به نخستين ساعت عصر

نفس اطلسي ها را

پرواز گيرم.

***

حتي اگر

زنبق ِ كبود ِ كارد

بر سينه ام

گل دهد-

مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم

در آخرين فرصت گل،

و عبور سنگين اطلسي ها باشم

بر تالار ارسي

در ساعت هفت عصر.

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
باز كن پنجره را
تاريخ: 86/01/07 ساعت :6:15 بعد از ظهر

باز كن پنجره ها را كه نسيم

روز ميلاد جشن اقاقيها را

جشن مي گيرد

و بهار

روي هر شاخه ، كنار هر برگ شمع روشن كرده ست .

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده ست

و درخت گيلاس ، هديه جشن اقاقيها را ، گل به دامن كرده است .

باز كن پنجره ها را اي دوست ، هيچ يادت هست ؟

كه زمين را عطشي وحشي سوخت ؟

برگها پژمردند ، تشنگي با جگر خاك چه كرد ؟

هيچ يادت هست ؟

توي تاريكي شبهاي بلند

سيلي سرما بر تاك چه كرد ؟

با سر و سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناك چه كرد ؟

هيچ يادت هست ؟

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه درين كوچه تنگ با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقيها را

جشن مي گيرد خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره ها را

بهاران را باور كن

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 86/01/07 ساعت :6:12 بعد از ظهر

ياد من باش

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچكسي نبستم

هم ترانه ياد من

بي بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب

عاشقانه ياد من باش

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت
قصیده آبی خاکستری سیاه
تاريخ: 85/12/22 ساعت :11:48 قبل از ظهر

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”ا “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پیک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

در سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذاز از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند

گل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید:

"زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست "

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهیدستی مرد "

ابر باور می کرد

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاشکی می دیدم

من به خود می گویم

"چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "

باد کولی ، ای باد

تو چه بیرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا زوزه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟

آن غباری که برانگیزاندی

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت

و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود

کولی باد پریشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

"صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! "

من سفر می کردم

و در آن تنگ غروب

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برمی گردم

و صدا می زنم :

"ای

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

"ای باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی

با من کنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو کنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام اینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشیها

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343

حمید مصدق

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
تاريخ: 85/12/08 ساعت :7:23 بعد از ظهر

و آنگاه که جاودانه ترین عشق زمینی افسانه ای دست نیافتنی شد ،پنجره های دلتنگ احساسم دیگر هرگز جز غروب ، رنگی را نشناختند . از آن روز من ماندم و کوله باری از تنهائیهای سیاهم . من ماندم و سکوتی وهم آور که شبانگاه تمام وجودم را لبریز می کند ، حتی دیگر روشنی نگاهت هم تاریکی را از چشمانم نمی گیرد . روح حساسم دیگ لهجه ی غریب باران را که ناودان را نوازش می کند درک نمی کند ، دیگ

 پیوند بی ریا ی آن دو قناری عشق را باو ندارم .

آخر عشق را در فاصله ی سکوت سنگین حرفهای ناگفته گم کرده ام .
نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای تنهائی | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo