تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

فرصتي دوباره واسه آدم شدن
تاريخ: 86/07/07 ساعت :2:47 قبل از ظهر

خدايا ! اين من نيستم . اين بار من من نيست . از خواب بغض تا سپيده زن گريه ، تمام خيس شده ام و پاك نشده ام .

از ابتداي هوش اينهمه گناه تا انتهاي جهل اينهمه عذاب تنها بوده ام و خالي نشده ام ... اين من نيستم و هيچ .

گناه ماندن بر گونه هاي ذهنم ، شلّاق خورده است و مرا جز اين دست ، سزائي نبوده است .

من ، خالي از خويش ، بار هميشه ها را چون استر هميشه وفادار ، بر دوش تاسّف خويش ، برده ام و از من ، جز سايه خاكستري ترديد ، بر ديوار مسكوت ثانيه ها نمانده است .

خدايا! شاخه خشكي از اميّد را به چنگالهاي عادتم سپرده بودم ؛ شكست ... و آفتابي سوزاني از شرق يأس ، پوست ذهنم را سخت سوزاند و من گر گرفته را اينهمه اشك ، جز هيمه اي براي سوزاندن نبود .

به عروج تمام نگاههاي مومن ، سوگند برده ام كه صداي اين نگاه بي بال و پر را به انتهاي شنيداريت بدرقه كنم تا بوسه هاي مكرر دعا بر تقديس اشك ، تصوير شود و من دخيل شوم .

خدايا ! اين من از من تهي ست . و سنگيني اينهمه پوكي را بر شانه هاي ترد تجربه اش نمي تواند تاب بياورد و در خود مي شكند .

تمام اينهمه عذاب را در بي يقيني ايمانم چگونه نقش كنم وقتي كفشهايم از عادت زمين ، تورم پاهاي اختيار را باور نكرده است .

من رفته ام و هيچ نرفته ام . گفته ام و هيچ نگفته ام . تمام شده ام و هيچ نشده ام . هواي سردو منجمد، ريه هاي حساس ذهن مرا آزرده است و مرا از تنفس تازگي يك عقيده ناكام گذاشته اند و من ، همانطور از فلسفه هاي تاريخ مصرف گذشته التقاطي به قرن آدميتم خورانده اند و مسموم بي اعتمادي خويش ، تمام آنچه ذهنم انباشته است ، قي كرده ام هيچ ندارم و توان دوباره خوردن در من نيست .

كاش از ابتداي فاجعه انسان و اينهمه قرن ، سكوت كر كننده اش را بر كتيبه هاي فلاكتش شنيده بودي تا اعتقاد فسيلي و كهنه اش ، امروز ، وسعت نجابت انديشه هامان را به زير سوال خفقانش نبرد و ما را از درك تمام نقصمان ، عاجز نكند .

خدايا ! اين من ، اين ميليارد من ، بي من ، از خويش طرد شده و سرد ، حماسه هاي غرورشان را ورق مي زنند و در پاورقي اينهمه سياه مشق ، گناه مسلمشان را توجيه مي كنند .

من ازينهمه توجيه گريختم و خودم را در سر مقاله اينهمه تكريم ، اعترافي كنم كه گناه من از لغزش آدم، بزرگتر بود ...

يك مسخ به تكرار ، لحظه ها و هميشه هايش را آرام آرام ، به لذت يك خواب بي درد ، سر بريده است و هر قرن ، به گناه آن تنبيه مي شوند اما ، سايه عادت باز هم جنايت او را توجيه مي كند و او از خود تهي است .

خدايا ! اين معتاد به بودن ، زخم هميشه هايش را به آب تكرار شسته است و هنوز ، دملهاي چركي و زخمهايش و فرياد مي كشند و سر باز مي كند مرا به آب لحظه ها خيس و تازه كن كه خود را جستجو كنم و ورق پاره هاي فلسفه ام دوباره تصحيف شوند و من شروع شوم .

شسته از غبار قرنهاي بدون من و عاري از تمام كليشه هاي ماندن ... و دوباره رفتن راههاي رفته و دوباره صعود قله هاي مفتوح را به كفشهاي اين غريبه با من بچشانم و خودم شوم

.

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
تاريخ: 86/02/05 ساعت :5:50 بعد از ظهر

برای رسیدن به تو نیازی به جاده های زمینی نیست . یک آینه و قدری خورشید کافی ست . برای آنکه به تو برسم لازم نیست مثل مجنون سر به بیابان بگذارم و فرهاد وار تیشه بر بیستون زنم . نه تو را همه جا می توان دید و از همه کس حتی سنگهای خارا نیز می توان نام تو را شنید .

برای رسیدن به تو باید از هزار چشمه وضو گرفت و هزار بار روی سجاده ای از شعر و ترانه نماز خواند و باید پیراهن عشق را بر تن کرد و مدام گلهای یاس ر ا بوئید . وقتی فاصله من و تو زیاد می شود و از عطر بکرت دور می افتم ؛ به پرنده ها نگاه می کنم .

من نیازمند نگاه بکر توام و اگر یک روز بی نام تو روزنامه ای را باز کنم ، پنجرۀ اتاقم بسته می شود .

کاش می توانستی برایم نامه بنویسی . من از خواندن روزنامه های موازی خسته شده ام ؛ " چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ، . از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام ، من بی رمق ترین نفس این حوالی ام ، از بودن مکرر بر دار خسته ام ، من با عبور ثانیه ها خرد می شوم ، از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام" .

آری من خسته ام نه ازین روزهای قشنگ کشدار . من خسته ام نه ازین آسمان آبی ، خسته ام نه از شبهای زیبای مهتابی که دیدن تنها یک ستاره اش مرا به اوج مستی و بی خبری می برد ؛ من خسته ام ازینکه سیاره ای هستم سرگردان در فضای بیکران هستی بی هیچ مدار. مدار من هنوز گرد وجودم حلقه نشده و دایره بودنم نمیتواند محیط بر هیچ خواستنی و بودنی باشد چرا که ...

دلم گرفته ازین قفس طلائی ، دلم گرفته ازینکه پنجره اتاقم ناهنگام بسته شود ، دلم گرفته و بیشتر میگیرد ازینکه دعائی کنم و مرغ آمین جای دیگری پرسه بزند .درین غروب زیبای اردیبهشتی که حوصله کلمات نه من ، سر رفته می خواهم در ستایش تو آواز بخوانم ، میخواهم آنقدر قد بکشم که از تمام قید و بندها رها شده و ستاره ها روی شانه هایم بنشینند .

بگذار خطهای تیره را از نوشته هایم پاک کنم و حرفهایم را در آب رودخانه ای که از کنار نفسهای تو می گذرد بشویم . باید کم کم خودم را برای رسیدن به تو آماده کنم .

می دانم که در کنار تو بودن دیگر نمیتوان ازین دلتنگی ها و درد ها نشانی یافت .

هر روز صدایم را صیقل می دهم ، روحم را به باغستانهای لیمو می برم و دل ساده ام را از سینه بیرون می آورم تا ببینی که چقدر دوستت دارم .

در اتاق کوچک من همۀ اشیاء شاعرند و تو را دوست د ارند . پرده ها و چراغها بوی شعر می دهند و ستاره ها هر شب برای تماشای آنها از آسمان پائین می آیند ومن چه ضیافتی دارم در دل نیمه شب ها ...

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
خوشا به كرامت تو
تاريخ: 86/01/21 ساعت :10:30 قبل از ظهر

بار الهــــــا :

داغ ننگي كه بر چهره ام مي بيني ، يادگار جرمي ست كه با آن خون تجري د رگهاي تنم جاري كردم ، دست بسته اي كه مي بيني ، دستي ست كه در آغوش خطا آويختم ، پاي ناتواني كه نظاره مي كني ، پايي ست كه در منجلاب عصيان گذاشتم ، سر فرود آورده اي ا كه چشم دوخته اي ، سري ست كه در برابرت به طغيان فراز كردم

و اينك سايه هاي خود فريبي و ياس بر وجودم پا نهاد ه اند و من در ورطه هاي انجماد و در تاريكي هاي نخوت و ياس گرفتار آمدم .

مباد كه روح انسانيتم از بلنداي آسمان تواضع بيش ازين در برهوت تكبر فرو غلطد . مباد كه تيغ ريا رشته تسبيحم را از هم بگسلد و ذكرم را از فكر تو تهي گرد اند .

خداونــدا :

نام آشنايت التيام دردهاي كسي ست كه روانش از غصه غربت دنيا و درد رنجيده ست و مرحمتت مرهم زخمهاي كسي ست كه در ه قدم زندگي هزار خار معصيت به جانش خليده است .

معبــــودا :

دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت ؛ سجاده تضرع بر آستان تو خواهم گسترد و چشم در چشم آينه عمر تباه گشته ام ؛ بهار را سراسر خواهم باريد ؛ تا شايد شقايق زار سينه ام جوانه عشق بروياند .

بزرگــــا :

چنان كن كه به مدد تو از بيابان حيرت بگذرم و گام به وادي امن و قدس تو بگذارم .

اگر ستيغ آرزو را بتوانم كه در نوردم ، رو به سپيده سرازير خواهم شد.

اگر دست ارادتم به آفتاب برسد ؛ هرگز غروب نخواهم كرد .

عـــزيـــزا :

اگر منم كه بدا به شقاوتم و اگر توئي كه خوشا به كرامت تو .

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت
تاريخ: 86/01/17 ساعت :11:23 بعد از ظهر

سبــز توئــي - بلند توئـــي ؛ كه اينچنين مــرا به بلندا مي خوانـــي و به بلند نظـري و شكـوه و بـزرگي .

بزرگ توئــي ؛ تو كه مـرا به بال گشـودن و پـرواز مي خوانــي و به دانه برچيــدن از زلالـي آينــه هاي متوالــي بـي انتها ؛ و در تصويـري مـرا به خــودم مـي نمايي كـه نشانـه هاي تــو در آن سلطنت مــي كند و سايـه جمـال بــي ماننـدت .

والا توئــي كه چشمـهايـم را بـه بالاي انــديشه ات مـي گشائــي و به افـق هاي دوري كــه حقيقـت متكثــر يگانه تــو در آن متجلّــــي است ، كه مــرا به باليـدن مي خوانــي . در فضائــي كه عطر نامت در آن به رقص پراكنــده است .

زيبا توئــي ، كه مـرا به زيباتــرين نام مـي خوانــي ، به بلندتــرين نام زمـان و به بلنـدترين نـام آسمـان ، زيبا توئـي كه مرا " انسان " خواندي و به انسانيتم مي خواني ، به نامي كه تنها نام شايسته جانشيني تو است .

بزرگ توئي ، كه مرا بزرگ مي خواهي و گستــرده و شايستـه والاتريـن مرتبـه ، والاتـرين درجه مـوجـوديت .

رب توئــي ، كه مـرا در پناه خودت پـرورانــدي و شكــوفايم كـردي تا انسان باشــم و انسـان بمانـم . رحمان توئــي كه گستـره نور رحمتت جهــان را در بر گرفتـه است نه انسـان را ؛ كه هر جنبنــده اي كـه در جهـان به ايـجاد رسيـده است ، نـه جانداران را كه هر آفريـده را .

خــــــدا توئــي ؛ تو يــگانه كه شايسته خدائــــي هستي و جز تــو گمـان ديــگري در ذهنـم نمــي رود كه شايستــه خدائــــــــي باشـد .

باز هم درين كوران حوادث دستم را بگيـــــــــر و ازين امتحان نيز سربلنــــــدم بدار .

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت
من به گفتگوي با تو دلخوشم
تاريخ: 86/01/07 ساعت :6:14 بعد از ظهر

من به گفتگوي با تو دلخوشم

اي ملجاء و مأمن من

شكوه هاي غريبانه

اي شاهد نجواهاي مخفيانه

اي نهايت خواسته هاي عاشقانه

اي گشايش بخش قلبهاي غمگين

و اي دارائي بي منتهاي سفره هاي فقيران

اي امان دلهاي گريزان

پناه بخش لحظه هاي پريشان - پشتيبان دستهاي خالي ضعيفان - گنج پنهاني خانه هاي فقيران - تيمار دار زخمهاي دلشكستگان و اي ياور و امداد رسان صالحان.

تو كفايت كننده هر بنده اي كه دست توكل به دامان اراده تو بزند .

تو پناهگاه هر كسي هستي كه به آغوش پر محبت تو پناه آورد ، و سر تضرع بر درگاه عطوفت تو بنهد . تو نگهبان و مراقب هر بي پناهي هستي كه خود را در حرز امن ولايت تو قرار دهد و از تو امان نامه بطلبد . تو يار و مددكار هر بيچاره اي هستي كه وقت نياز و اضطرار ، تو را به مدد بطلبد و از تو كمك بخواهد .

دعاي بيچارگان مضطر را جز تو پاسخي نخواهد رسيد و ندبه صالحان را دادخواهي به شايستگي تو نخواهد آمد .

" نزهت بادي "

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِ الله
تاريخ: 85/11/06 ساعت :6:25 بعد از ظهر
بسْمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيم

 
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِ الله اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابْنَ رَسُوْلِ الله اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميِر المُؤمِنِيَن وَ ابْنَ سَيِدِ الوَصيّيَن اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِدَةِ نِساءِ العْالَمِينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ الله وَ اَبنِ ثَارِهَ وَالوِتْرَ الْمَوْتُورِ اَلسَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلي الَأرواحِ الَّتِي حَلَتْ بِفِنآئِكَ عَلَيكُمْ مِنْي جَمِيعاً سَلامُ اللهِ اَبداً ما بَقَيتُ وَ بَقِيَ الَّليلِ وَ النَّهارُ يا اَبا عَبدِ اللِه لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَتْ وَ عَظُمَتِ الُمصيبَةُ بِكَ عَلَينْا وَ عَلي جَميِع اَهْلِ الِأسْلِام وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ اَلمُصيبَتكَ  في السَّمواتِ عَلي جَميع اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعِنَ اللهُ اُمَّةً اَسَسَتْ اَساسَ الظُّلمِ وَ الجُورِ عَلَيكُمْ اَهْلِ البَيتِ وَلَعَنْ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي رَتَبِكُمُ اللهُ فيها وَ لَعَنَ اللهُ اُمةً قَتَلَتكُمْ وَ لَعَنَ اللهُ المُمهِدِينَ لَهُمْ بِا لتَمكيِن مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئتُ اِلَي اللهِ وَ اِلَيكُمْ مِنهُمْ وَ اَشياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْليائهِمْ يا اَبا عَبدِ الله اِني سِلْمٌ ِلِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم اِلي يُومِ القِيمةِ وَ لَعَنَ اللهُ الُ زِيادٍ وَ ال مَروانَ وَلَعَنَ اللهُ بَنِي اُمَيةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللهُ بْنَ مَرجانَةً وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرِبْنِ سَعْد وَ لَعَنَ اللهُ شِمراً وَلَعَنَ اللهُ اُمةً اَسْرَجَتْ وَالجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبي اَنتَ وَ اُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسئلُ اللهَ الَّذي اَكرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَني اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلي اللهُ عَلَيهِ وَ الِه اَللّهُمَّ اَجْعَلني عِندكَ وَجيهًا با الحُسَينِ عَليهِ السَّلامُ فيِ الدُنيا وَ الأخِرَةِ يا اَبا عَبْدِ اللهِ اِني اَتَقرَّبُ اِليَ اللهِ وَ اِلَي رَسُولِهِ وَ اِلَي اَمير الُمؤمِنينَ وَ اِلي فاطِمَةً وَ ِالي الْحَسَنْ وَ اِلَيكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَني عَليهِ بُنيانَهُ وَ جَري في ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَيْكُمْ وَ عَلي اَشياعِكُمَ بَرِئتُ اِليَ اللهِ وَ اِليكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَي اللِه ثمَّ اِلَيكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبالبرآئةِ مِنْ اَشياعِهمْ وَ اَتباعِهمْ اِنيّ سِلمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وولٌّي لِمَن والاكُمْ وَ عَدُ وٌّ لِمَنْ عاداكٌمْ فَاسُئلُ الله اَلذي اَكرَمَني بِمَعرفَتِكُمْ وَ مَعرفَةِ اَوليائِكُمْ وَرَزَقنِي اَلبرائَةَ مِن اَعدائِكُمْ  اَنْ يَجعَلنِي مَعَكُمْ في الدُّنيا وَ الاخرةِ وَ اَن يُثَبِتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ في الدُّنيا وَالأخرةِ وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ وَ اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمامٍ هُدي ظاهِرٍ ناطِقٍ بالحَقِ مِنْكُمْ وَ اَسئلُ اللهَ بِحَقِكُمْ وَ بِالشَانِ اَلذيِ لَكُمْ عِندهُ اَنْ يَعطنِي بِمصابي بِكُمْ  اَفْضَلَ ما يُعطي مُصاباً بِمُصيبةً ما اَعْظَمَها وَ اَعظمَ رَزَيِتها ِفي اِلاسلامِ وَ في جَميعَ السَّمواتِ وَ الارضِ اَللهُمَّ اجْعَلني في مَقامي هذا ِممَنْ تَنالُهُ مِنكَ صلَواتٌ وَ رحمةٌ وَ مَغفِرةٌ اَللهُمَّ اَجْعَلْ مَحيايَ مَحيا محمدٍ و ال مُحمد وَ مَماتي مَماتَ مُحمدٍ وَ ال مُحمدٍ اَللهمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبركَتْ به بنوامَيَةَ وَ ابْنُ اكِلةَ الأَكبادِ الَّلعينُ ابنُ اللعينِ عَلي لِسانِك وَ لِسانِ نَبِيكَ صليَّ الله عليهِ و اله في كُلِ مَوْطِن وَ مَوقِفٍ وَقَفٍ  فيهِ نَبيكَ صلي الله عليهِ و اللهمَّ الَعن اَبا سُفيانَ وَ معاويةَ وَ يزيدَ بْنَ مُعاويةَ عَليهِمْ مِنكَ الَّلعنةُ اَبَدَ الابِدينَ وَ هَذا يَوْمٌ فَرِحَتْ به ال زِيادٍ وَ الُ مَروانَ بِقَتلِكُمْ اَلحسُيَن صَلواتُ اللهِ عَليهِ اَللهُمَّ فَضاعَفْ عَليهمُ اللعنَ منكَ وَالعذابِ الأَليمَ اللهمَّ اني اتقربُ اليكَ في هذا اليومِ وَفي مَوقفي هذا وَ اَيام حَيوتي بِالبرآئةِ مِنهم وَاللعنةِ عَليهَمّْ السلامُ پس مي گويي صَد مرتبه اللهمَّ العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمد و ال محمد و اخِرَ تابِع له علي ذالكَ اللهمَّ العنِ العصابةَ التي جاهدتِ الُحسين وَشايعتْ و بايِعتْ و تابِعتْ علي قِتله اللهمَّ العنهم جميعاً پس ميگوئي صد مرتبه السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين پس مي گوئي اللهمَ خُصَّ انتَ اَوّل ظالم باللعن مني وَابدَءُ به اولاًثمَّ الثاني وَالثالث َوَالرابعَ اللهمَّ العنِ يزيد خامساً و العن عبيدَ اللهِ بن زيادٍ و ابن مرجانةَ و عمربن سعد وَ شمراً و ال ابي سفيانَ وَال زياد و ال مروان و الي يوم القيامَة پس سجده مي روي و ميگوئي اللهمَّ لكَ الحَمد حمدَ الشاكرينَ لَكَ علي مصابهم الحمدُ للهِ علي عَظيمِ رَزيتي اللهمَّ ارزقني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُروُدِ وَثبِتْ لي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدِكَ مَعَ الحُسَينِ وَ اَصْحابِ الحُسَينِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهْجُهْم دُوْنَ الحُسَينِ عَلَيه السَّلام

قبول  حق....!!!! اجرت با امام حسین

 

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
نیایش امام حسین
تاريخ: 85/11/04 ساعت :7:15 قبل از ظهر

بار الها :

توجه من به مخلوقات تو سبب می گردد که از مشاهدۀ جمالت محروم بمانم ؛ پس مرا در پیشگاه خویشتن به عبادتی بگمار که به وصال تو رساندم . چگونه برای اثبات وجود شریفت به چیزی دلیل آورده شود که در هستی خود محتاج توست ؟

آیا برای غیر تو ظهوری ست ، که برای تو نیست تا وجود غیره آشکار کنندۀ جمال تو باشد ؟

تو کی پنهان بوده ای که کائنات ، در راه رسیدن به تو باشند ؟

کور باد چشمی که ترا نگاهبان خویش نبیند و چه زیانبارست ، معاملۀ بنده ای که از محبت تو وی را بهره ای نیست .

خواری و پستی در برابر تو هویداست و احوال من بر تو پوشیده نیست .

وصالت را از تو می طلبم و به یاری وجود شریفت بر هستی تو گواهی می دهم .

مرا با نور خود به ذات پاکت ؛ راهنمائی فرمای و با صدق عبودیت در پیشگاهت بر پای دار ...

 

 

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
خــــــــــــدای مهربون مـن
تاريخ: 85/09/14 ساعت :8:57 قبل از ظهر

امروز یه روز ابریه ، دل منم مثل خیلی دل خیلی ها که دنبال بهونه ای می گردن ، دنبال بهونه س تا خودشو خالی کنه .

رنگم پریده ،دلم تنگه ، دلم خسته س .

خدایا با توام ، بهت احتیاج دارم مثل هزار هزار بار که دستمو گرفتی بازم می خوام تو این جادۀ تاریک واسم فانوس روشن کنی .

من از تنهائی و تاریکی می ترسم .

من نمی تونم درک کنم که سرت شلوغه . شونه هام تاب تحمل غم رو ندارن . دلم شکسته دلمو شکستن .

می خوام برم .می خوام خودمو رها کنم از تمومی این قید و بندها . می خوام ازین تارائی که دور خودم تنیدم بیرون بیام . کمکم می کنی خدایا ؟؟؟

تو که می دونی عادت ندارم دردامو فریاد بزنم تو که می دونی دلم شده صندوقچۀ غمای این و اون .

امّـــــــا ، این یکی با بقیه فرق داره . این یکیو نمی تونم . یعنی می تونم طاقت بیارم ؟؟؟

اگه نتونم چی ؟؟؟

چرا باید تحمل کنم ؟ چون تو خدائی و من بنده ت ؟ چون تو بزرگی و ضعیف ؟ فکر می کنم داری زور میگیا!!

دلم تنگ و پاهام لرزون ، دستام خسته چشام گریون، منم می خوام بد باشم . منم می تونم دروغ بگم ، منم می تونم با یه دل لطیفتر از گلبرگ گل توپ بازی کنم و اون توپو به طرفی دلم خواست و عشقم کشید بندازمش .

امّـــــــا نه من همۀ این می تونم هارو نمیتونم و همۀ این نمی تونم ها رو می تونم .

همه بد شدن ، همه دروغ میگن . خیانت پشت خیانت دیگه حتی اینه ها هم به آدم راست نمیگن .

تو اینا رو می بینی ؟ تو اینا رو می دونی ؟

می گن صبر کوچیکت چهل ساله ، اما کسی نگفته چند تا چهل سال باید بگذره ...

این از دنیای بیرون ، بلا پشت بلا و جنگهائی که تمومی ندارن .

اینم از دنیای درون من که این روزا بد جوری بهم ریخته ، خدایا ازت یه چیز می خوام اونم آرامشه .

آرامشی که تو ببخشی با آرامشای مجازی تفاوتشون از زمین تا آسمونه .

این بارم مثل همیشه باهام مهربون باش .

خدایا من بلد نیستم زندگی کنم ، یادم رفته ، کمکم می کنی ؟؟؟

اعتراف می کنم که کم اوردم . نذار بشکنم .

خدایه یه عالمه حرف تو دلمه که باید فقط به خودت بگم جائی باشه که فقط من باشم و تو . شاید اگه درای رحمتت باز بشه همین شب جمعه بیام واسه کمیل خوندن تو حرم امام رضا .

تا اون شب مواظبم باش مواظبمون باش .

قربون همۀ مهربونیات که عتابت هم عین رحمته ...

 

 

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
خــــــــــــدای مهربون مـن
تاريخ: 85/08/17 ساعت :1:14 بعد از ظهر

الهی من کمترینم و تو بسیار .

من هیچم و تو بیشمار.

من لرزانم و تو استوار.

من انسان و تو کردگار.

پس به حق حقیقت - به وجد وجود - به عمق عشق - به صاف صداقت - به شهد شهامت - به شور شیدائی - به زیب زیبائی - به جان جمالت - به کنه کمالت - به اسم عزیزت - به پر پرهیزت - به در دریایت - یه سحر صحرایت -

به خوشی خواب - به ابی اب - به غربت غروب - به جذبه مجذوب - به خورشید خرسندیت - و به خداوندی خداوندیت :

(چنان ارزویم بر اورده باشد که سعادت ارزویم نباشد .)

" امین "

نوشته شده توسط | موضوع: حرفهای من و خدا | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo