تبليغاتX
وعــــده ما لب دريـــا

تاريخ: 86/12/16 ساعت :7:3 بعد از ظهر

شفا یافته : صدیقه ظهوریان

اهل : مشهد

نوع بیماری: تشنج، فلج ، نابینائی

 

آدمیزاد بر ای چی به دنیا میاد ؟ واسه چی باید درد بکشه ؟ و این بیماریها مثل خوره اونو از داخل خرد و خمیرش کنن و در نهایت موجب بشن که این دنیا رو ترک کنه و هیچ راه چاره ای برای درمان نداشته باشه؟ آخه چرا ؟ چرا ؟...

این افکار درهم و پریشان ، صدیقه را رها نمی کرد ، ذهنش پر از سوالهای بی جواب بود .

کنار پنجره اتاق نشسته بود و در حالیکه نگاهش تصویر زیبای بازی و رقص برفها با باد را دنبال می کرد ، در اندیشه های موهوم و بی پاسخی فرو رفته بود . از خودش پرسید :

   -اصلا برای چه به دنیا اومدم ؟ چرا باید درد بکشم ؟و هزاران سختی دیگه رو تحمل کنم ؟

وقتی مرگ هست چرا باید درد و بیماری وجود داشته باشه ؟ مگه یه طرف عمر آدم تولد نیست ؟و اونور دیگه ش مرگ ؟ پس این وسط هر چی میمونه باید زندگی باشه ، فقط زندگی و خوشی ، نباید جائی برای غم وجود داشته باشه . عشق باشه ، نه نفرت و و دوستی به جای دشمنی و کینه .

چقدر خوبه وقتی که آدم به دنیا میاد ، همون قدر که تو پیشونی و سرنوشتش نوشته شده ، زندگی کنه ، بعد هم سر قرار مرگ ، بمیره و راحت بشه .

دیگه درد و غصه ای وجود نداشته باشه . اصلا برا چی خدا غمو دردو آفریده ؟چرا باید زندگی ها پر از رنج و غصه باشه ؟ ...

و اندکی بعد بر خود نهیب زد :   

   - کفر نگو دختر ،تو کار خدا هم دخالت میکنی ؟

هر چیزی حکمتی داره . هر چی رو خدا آفریده ، بدون مصلحت نبوده . اگه درد نباشه قدر سلامتی رو نمیدونیم . اگه سرما نباشه گرما مفهمومی نداره .

نگاهش را به رقص برف در باد داد و فکرش را از تخیلات خالی کرد . آسمان همچنان می گریست و اشکهای سفید و براقش را در زیر نور چراغ های خیابان میدرخشید و بر زمین می نشست .

زمین از جای پای برف ، یکدست سفید شده بود . اشک سفید آسمان گاه تند و گاه با نظم و گاه آرام و منقطع می بارید.

صدیقه فکور و پریشان احوال با حالتی مضطرب و چشم به راه ، بیرون را نگاه می کرد . اما زمستان با همه زیبائی سفید پوشش در دیدگان خسته و مضطربش جلوه ای نداشت .

یاد انروزهائی که اسیر تندباد بلا شد ، که رهائی ازان دشوار می نمود . دردی همه وجودش را گرفته بود و تشنج روزی چند بار به سراغش می آمد و آرامش را از زندگی او می ربود دیگر روزهای خوب غرئوب کرده بودند و غم، طلوع پر حزن خویش را آغاز نموده بود .

دکتر رفتن های مکرر ثمری نداشت . او خیلی زود فهمید که دچار بیماری سختی شده است که رهائی ازآن دشوارست .اما هادی " همسرش " سعی می کرد اینگونه وانمود کند که بیماری او یک بیماری ساده است و خطر زیادی بهمراه ندارد .

کم کم بیماری حضور خویش را پررنگ تر نمود . بدن ضعیف صدیقه پس از ضعف مفرط بطور کامل فلج گردید .

او خانه نشین شد و همدم او پنجره ای بود که در گذران لحظات عمر عزیز یاریش میداد .

صدیقه چشم هایش را بست و خود را به عالم خیال کوچه های قدیمی سپرد .

عصرها با پدر به حرم می رفت ، بعد از وقتی پیاده به سمت خانه بر می گشتند در چهار راه نادری دست پدر را می کشید و با اشاره دست مجسمه مردی را که سوار بر اسب بود و سربازانی او را همراهی می کردند ، نشان می داد و می پرسید :

این کیه بابا ؟

پدر لبخندی می زد و می گفت :

   -نادر شاه افشاره . یه وقتی شاه ایران بوده و اینجا هم مقبرشه .

بعد با تاکید ادامه می داد :

-         این مقبره ها  نشونه ست برای ما ، که بدونیم همه یه روز می میرند ، چه شاه و چه گدا .

-         اون روزها مشهد اینقدرا بزرگ نبود و پیش میومد که هر روز با پدر به حرم می رفت . اما حالا چی ؟اما حالا چرا به حرم نمی ره ؟ با کدوم پا ؟ برای رفتن نیاز به همراه داشت و او نمی خواست باری بر دوش دیگران باشد حتی همسر عزیزش .

-         بروی ویلچری نشست و همسرش او را به حرم برد . هادی آنقدر اصرار کرده بود که صدیقه پذیرفته و با او همراه شده بود . در پشت پنجره های فولاد که جای گرفت از همسزش خواست تا او را تنها گذارد .

-         در خلوت با خدای خویش به راز و نیاز مشغول شد و امام را واسطه این خلوت قرار داد .

-         ای خدای خوبم تو رو به بزرگیت قسم می دم که به آبروی این امام همام نجاتم بده . خسته م از درد و بیماری . خسته م از بی سرانجامی  . تو میدونی چی می کشم پس تو رو به عزت و جلالت نجاتم بدهبه رحمانیتت سوگند که اگه نجاتم ندی دامن احسانت رو رها نخواهم کرد . پس بی جوابم نذار . چشماشو بست و پیشانی بر شبکه ها گذاشت . دو قطره اشک گرم بر دامنش فرو افتاد . بوی سیب در فضا پیچیده بود . از عطر آن به وجد آمد . چشمانش را باز کرد و به اطراف نگریست . فضا پر بود از مه و غبار .

-         در انبوه ابری که نگاهش را پر کرده بود حضور کسی را حس کرد . که بود صاحب این حضور آسمانی ؟

-         چشم هایش را تیز کرد و مردی با شالی سبز که لبخندی زیبا بر گوشه لب داشت را مشاهده نمود .

-            - برخیز

-            - نمی توانم

-         دست پیش آورد و پیاله ای سفالی که پر بود از آبی گوارا در برابر دیدگان صدیقه  گرفت .

-         - بنوش

-         پیاله را گرفت و جرعه ای نوشید . احساس شادی و شبکی کرد  . مرد گفت

-            - تو میتوانی برخیز و برو ...

-             - آقا پاهام ، فلجن ، نمی تونم .

-              - امتحان کن . تو خوب شدی . شفا گرفتی برخیز و امتحان کن .

-         ساعت حرم به صدا در اومد . یک .. دو ... سه ... هفت .

-         صدیقه چشمانش را باز کرد آسمان پر شده بود از ستاره . ماه داشت بهش می خندید . یا شایدم او اینگونه می پنداشت .

-         پاهاشو روی زمین کشید     و سنگینی تنش رو به پاهاش داد . آرام از جا بر خاست و بر روی پاهایش استاد . قدمی برداشت و راه افتاد . ناباور فریاد کشید کشید جمعیتی چادر به سر به سمت او یورش آوردند و تا به خودش اومد ، آغوش دهها زن ، عاشقانه او را در بر گرفته بود .

-         *********************************

-         اما امتحان درینجا به پایان نرسید . گوئی خدا صدیقه را شفا داده بود تا فرزندش را در سلامتی کامل به دنیا آورد . و بعد در امتحان دیگری به رویش گشاید .وتحمل و شکیبائی او را بیش از پیش محک زند .

-         همین که سارا به دنیا آمد چشمانش به تیرگی نشست و دنیا در برابرش تاریک و سیاه گشت . او حتی یک لحظه هم سارایش را ندید . فقط با لمس و نوازش بودن دردانه اش را حس می نمود .

-         دوباره به شفا خواهی گره بر پنجره فولاد محکم کرد و دلش را برای وصال و دیدار یاد آماده نمود .

-         بوی سیب بود و حضور حبیب و او چیزی نمی دید .

-         فریادی جگر سوز برکشید که شفایم ده  ، می خوام سارامو ببینم ، تا شفام ندی نمی رم ...

-         نوری تابیدن و گرمائی که فقط حس می شد

-         بر خیز و برو

-         نمی رم ، تا شفامو نگیرم نمی رم .

-         تو رو شفا دادیم

-         دستی به نوازش به چشمان خسته صدیقه کشیده شد  دستی که پر بود از حرارت و بوی معطر این میوه بهشتی رو می داد .

-         حالا برو

-         صدیقه از عالم رویا بیرون اومد

-         چشاش هنوز بسته بودن اما دیدن رو در پشت پلکای بسته ش حس می کرد . آهسته پلک گشود . روزنه ای از نور در نگاهش ریخت با شعف  همه نگاهش را باز کرد . پرواز کبوتران حرم در نگاهش نشست و بارانی از اشک مهمان چشمانش شد نقاره خونه شروع به صدا کرد ...

-          

 

نوشته شده توسط یاسمــــن | موضوع: شفا یافته حرم رضوی | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo