دیگر نسیم آواز گل را نمی اورد. خاطرم از وجود سبزت لبریزست و چشمانم پر

تلاش در کف حوض به دنبال جاده ای که به ماه می رود عرق می ریزد.

من املای ماه مینویسم در حالیکه اصلا ماهی ندیده ام. من مسافر کاروانی هستم

که جاده را نمیشناسد توشه ام صدائیست که مرا نگاه میکند.

دستاری از محبت و تکه نانی از شعر من از سفره روزگار با انتظار تو خود را

اطعام می کنم.

من با دلم همسفرم اما او گاهی مرا پریشان می کند گاهی مرا تنها میگذارد و

گاهی آرام در کنارم می شکند.

گاهی با آه نیمشب از من پذیرائی می کند و گاهی پیراهنی از اشک از برای

چشمانم می دوزد. تقویم زندگیم تعطیلی ندارد همه اش سفرست و انتظار.

کاش کسی بود که می گفت چرا چهار فصل من پائیزست؟

من د ر جستجوی گل همیشه بهارم. من ثابت خواهم کرد که با اشک گل می توان

سرودی به نام شبنم ساخت که با طپش نسیم امید را در دل کویر نجوا کند.

من نای از نا امیدی خواهم برید و جوانه های دیدار و اشتیاق را پیوند

خواهم زد.

پای رفتنم در میان امواج کف آلود غم ولی نگاهم در افق چشم به مسلخ دارد

و بی گمان کسی در ساحل آوای غریق را می شنود...