مرا بسپار در یادت به وقت ریزش باران ،

نگاهت گر به آن بالاست و در وقت دعا قلبت مثال بید میلرزد ،


دعایم کن که من محتاج محتاجم.

تصمیم حاجی

و خدایی که در این نزدیکیست ...

زنا کردی، مستی کردی، جاهلی کردی، این کا ر را کردی، آن کار را کردی….تو دیگر مسلمان نیستی، برو گمشو از خانه ی من.

چند سال بعد…..

حاجی امسال اسمش درنیامد تا برای پنجمین بار، کنار بیت الله الحرام نماز بخواند.

غمگین و دلشکسته نشست رو به خدا، و تا صبح گریه و ناله سر می داد.

حاجی هنوز مسلمان است!

شب پای تلویزیون نشسته بود:

” خالد صادق از غزه: الان ۳ سال هست که غزه در محاصره هست و هیچکدام از مجامع…..”

حاجی هنوز دلشکسته و حسرت زده دو رکعت نماز بی ریا در بیت الله الحرام است.

حاجی هنوز مسلمان است!

چند شب بعد، دوباره پای تلویزیون بود:

“الان سیل اومده پاکستان و یه ۲۰ میلیون نفری هم ……”

"تو ی سومالی داره فاجعه ی انسانی رخ میده"

("اینجا تکه نانی، با خرما و پنیر و زولبیا داریم / آنجا را نمیدانم")

حاجی هنوز حسرت زده ی آن دو رکعت نماز است.

زن حاجی دلش شکست. گفت: حاجی فردا شب افطار مهمان داریم. یک امشب را زولبیا نخر. پولش را بفرست برای این فلک زده ها.

حاجی گفت: من با این سن، حال رفتن و ماندن در صف بانک را ندارم. یا خودت برو، یا زنگ بزن غلامرضا، فردا سر راهش بدهد.

حاجی هنوز مسلمان است!

۱۴۰۰ سال قبل….

حاجی گفت: هر کس فریاد مسلمانی را بشنود، و به یاری او نشتابد، از امت من نیست!

یک حاجی دیگر هم می گفت: اگر هر کس خبر تجاوز به نوامیس و سرزمین های مسلمانان را بشنود، و از شدت غصه، بمیرد، به خدا قسم در راه خدا مرده و شهید حساب می شود.

ولی حاجی نگفت: اگر زنا و مستی و جاهلی کردی، از امت من یکضرب خارجی!!!

۱۴۰۰ سال بعد….

حاجی قصه ما، هنوز دلشکسته گوشه ای خلوت کرده بود.

ندایی آمد:

حاجی چند ساعت تو هواپیما نشستی…

حاجی چند ساعت تو فرودگاه جده و تهران، علاف و منتظر پرواز شدی….

حاجی هر روز چند ساعت تو بازارهای عربستان، خوب می گشتی…

پس حاجی انگار حال داری!!!

حاجی عصبانی شد. می خواست بزنه تو دهان ندا….

که ناگهان ندا گفت: نه حاجی! بیخیال. نزنی ها. اومدم فقط یه پیشنهاد بهت بدم.

حاجی ۵ میلیارد دلار، با یکم پس و پیش، هر سال داری می دی به وهابی ها!

اجی امسال، بیا این ۵ میلیارد دلار رو….

۸۰ درصدش رو برای خودت نگه دار. زولبیا که هیچ! برو برای مهمان ها، کباب بریونی بخر.

۷ در صدش هم بده به این مسلمونهای سومالی…

۷ درصد هم بده به فلسطینی ها…

۶ درصد هم بده به مستضعف های خودمون…

اینطوری هم به مهمانات می رسی، و هم از دین خدا خارج نمی شی.

.

.

.

.

.

و ما هنوز منتظر تصمیم حاجی هستیم!

راستی، داشت یادم می رفت. یک ندایی هم، همین الان دوباره اومد.

این شماره حساب رو داد: 99999 بانک ملی

و گفت:

یک امشب را زولبیا نخر / نون و خرما در یخچال داریم…

یک فردا را، صف بانک نه!، صف عابر بانک را تحمل کن…

یک امشب را

مرد نباش

بیا و بنشین تا

گریه کنیم

برای خودمان

یک امشب را

(برگرفته از یادداشت دختر ناراضی )

چه روزای سختیه

تو بیابون برهوت در حالیکه تشنه باشی دلخوش بودن به سرابم نمعمتیه

مــــَــکــر زنان


آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد

و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب "حیل النساء"(مکرهای زنان)

را پیوسته مطالعه می کرد.

روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ایی مهمان شد

مرد خانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت

زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود

وعصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.

زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است

. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان

به تخته خاک برون نتوان آوردو مکرهای زنان در حد حصر نیاید

پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد

چنانکه دلبسته او شد در اثنای آن حال شوهر او در رسید.

زن گفت : شویم آمد وهمین آن هر دو کشته خواهیم شد مهمان گفت:تدبیر چیست؟

گفت :برخیز و در آن صندوق رو.

مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید

و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد

چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟

گفت نه بگوی.. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت

در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه

بد اشارت کردم مرد غافل بود:چینه دید و دام ندید به حسن واشارت من مغرور شد

و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید

ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او میجوشید ومیخروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف میگداخت و روح را وداع میکرد.

پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم

و در قفل کردم کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!

مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند)

و مدت مدیدی بود هیچیک نمیباخت مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد

که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش *

مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :"لعنت بر تو باد

که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندانکه شوهرش برون رفت .در صندوق بگشاد

و گفت: ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:

توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید

تقدیر!!!

انشاءالله اگر با کسی دمخور هستی، اگر تند است، هرچی می توانی تحمل کن، که خدا

چیز بزرگی برایتان فرستاده است. بعضی وقت ها خداوند چیزهای خوب و قیمتی را داخل

جُل می پیچد و به انسان می دهد.

اگر کسی تند است، خوش اخلاق نیست، درست با آدم حرف نمی زند، معنایش این است

که خدا چیزی قیمتی را داخل جُل کهنه پیچیده است. برای آنکه اجنبی آن را نگیرد.

مال ِ خودِ شماست و باید به دست شما برسد.

جُل کهنه را کسی باز نمی کند ولی شما باز کنید.

حقیقت و انسانیت ، درون ِ آنهاست.

همان جایی که ناگوار است، اگر دیدی یک جا قشنگ نیست، صبرکن.. آن را باز کن،

چیز گرانبهائی درون ِ آن نهفته است.

از مرد سلمانی سراغ پرستوئی را گرفتم که چند وقت پیش زخمی به دام او افتاده بود .

گفت :"مرده!"

پرسیدم :"مرده ؟"

جواب داد:" 40 روز پیش من بود ولی چیزی نمیخورد .

پرستوها مرغهای قفسی نیستند .آنقدر گرسنگی میکشند که یا آزاد بشن یا بمیرند .

پرستوها انگار به هوا زنده اند ."

بعد ها فهمیدم او راست میگوید . در پرنده فروشیها هیچ پرستوئی را نمیتوانی یافت.

 

راز

نگاهم به اطراف دشت پاشید ...

خونی دیدم که به آسمان می رفت و وفا ، که بی یا رو شکسته کنار رود ، جان می داد .

مرگ پرسید :"ارزشش را داشت ؟"

زندگی نجوا کرد :" در جهان رازهائی ست که جز به بهای خون فاش نخواهد شد ."

جبر

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.

عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.

در تمام زندگیش ، او همان کاراهی را انجام داد که مرغها انجام می دادند .

برای پیدا کردن کرمها و حشرات ، زمین ذا میکند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید .

او با شکوه تمام ، با یک حرکت ناچیز بالهای طلائیش ، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .

عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:"این کیست؟"

همسایه اش پاسخ داد : "این عقاب است سلطان پرندگان .او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم ."

عقاب مثل مرغ  زندگی کرد و مانن مرغ مرد.

زیرا  مجبور شده بود فکر کند مرغ است .

کفر

جای دوری دنبالم نگرد

        من در میان گامهای رفتنت مانده ام

                   من به ده قدم دورتر ایمان داشتم

که بر می گردی

          تا با نگاهی

                             خداحافظی ات را کامل کنی

من به مکثی ایمان داشتم

        که بعد از تکان  دو دستت

                      در دست من می کردی

                                     و به شکی در نگاهت

   که درین خیابان

     می شود آغوش کوچکی

         برای خداحافظی گرفت

و به خیلی چیزهای دیگر

 

                        کافرم کردی با هر گام

 

...

 دین،

بر گریه بی امان این قرن مغشوش

                      جغجغه ای شکسته است

                    که تکرار گاهواره را

                                   به امید نشسته است

مسیح را توان معجزه نیست

                        که خود

                          صلیب را

                              به انتظار

                                نشسته است.

قدیسان موعظه

              ناامید از علاج این ذهن بیمار

         خویش را

               -کفن پوش بستر یأس

                                  نموده اند

و مرگ را

          به روی اعتقاد خویش،

                         مسح می کشند

آنارشیسم

         تنها مسکن قرن است

                و همه

                  ناچار از اعتماد

                          برهنه از مذهب

                              به این دنیای گرسنه

                                             پناه جسته اند ...

احوالات من...

 
نه به انتظار ياري
 
نه ز يار انتظاري
 

قضاوت

هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد

هرگز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد

هرگز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد

هرگز...

خبرم هست خبرت نیست مرا

 
به تو فکر می کنم
به تمام خاطری که نداشته ام برایت
به تمام لحظه های نخواستنت
به تمام نبودنت
و
گاهی به لبخندی که هیچ گاه نزدی...
 
شاید آرامم شود

...

گاهی حرف دیگران میشه حرف ناگفته دلت

این متنو یه جائی خوندم

اما یه جورائی بهم چسبید

نمی دونم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم چند نفس مانده تا به پرواز برسم٬

چند قدم مانده تا هم نورد افق های دور شوم

یا چند کلمه تا در رگ یک حرفش خیمه بزنم.

فقط می دانم هر کجای این عالم خاکی باشم یک بغل رویا سهم ام از تماشا ست.

 همیشه باور داشتم برای بدست آوردن نداشتن هایم باید از داشتن هایم بگذرم

 ولی گاهی باور از تجربه جا می ماند و شاید تجربه از باور .

همه داشتن هایم را برای بی ارزش ترین نداشته ام باختم ٬

و امروز در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل و گذشتن

از پستی بلندیهای گذشته تمام دودلی هایم را پیشکش آینده ای میکنم

که آرزومندم مخملی باشد و رنگی...

 خدایا این بار چشمانم را از دنیای پرتغالی دریغ نکن

 و به من توان بده تا به حرمت غرور از دست رفته ام

 از تمام گذشته ام بی اعتنا تر از همیشه بگذرم

 و این باراسیر تفسیر هیچ دنیائی نشوم

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

 

سیگارت که روشن می شود


     انگشت های ام یخ می زند


            هر دو معتاد می شویم


                      به برفی که بی امان می بارد


                                  وسط زمستانی


                                        موذی و مه آلود
                        خورشید خواهد تابید


           بر گونه های ترد دختری


               که سیب می فروشد


                    به دوره گردی که


                        آمده تا برف ها را


                               از بام ها فرو ریزد.
 

بدهکار

- غروب ستاره‌ی من نزدیک است
- آن پهنه را بنگر ...
- وسعت بی‌ستاره‌ایست
- و تو
به غروب ستاره‌ی خویش می‌اندیشی
- و من هنوز
به کسی که دوستم دارد
یک بوسه بدهکارم

محبت

محبتی که بین هوشیاری و غفلت ِ جوانی می آید - به دیدار بسنده می کند و به وصل قانع می شود

اما محبتی که در آغوشش بی نهایت می زاید - با اسرار و شب فرود می آید

و به غیر ابدیت راضی نمی شود و به غیر جاودانی بسنده نمی کند

 تنها در برابر الوهیت متحیر می ایستد...

؟

به شاخ و برگم اعتماد نکن

                         تکیه بر هیچ می زنی.

                           من، درخت خوش باوری که به بهار دل بسته بودم

                                                       اما

                                                           به موریانه ها باختم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این من که به آغوش نمی کشی

                           منم

                             که حالا دیوار دیوار از تو دورم..

                              از تو که پشت هر دیوار دخیل خاطره بستی

                                                     و ندیدی که

                                                                        دیوار دیوار

                                                                         از تو دورم...  

پاییز

زرد است که لبریز حقایق شده است

       تلخ است که با درد موافق شده است

              شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

                       پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

من خواب بوده ام

 

من،
مانند بی ثباتی این انعکاس شوم،

سرشار از شب و
در ابتذال وهم،
ایستاده بودم و
هیچ خیالی نداشتم.
من،
خواب بودم و رویا نداشتم.
من،
خیس بودم و باران نداشتم.
من،
مانند شب پری،
که سرش گیج نورهاست،
پر میزدم ولی،
بر هیچ خامُشی،
سکنا نداشتم.
من،
مانند کوه یخ،
در بیکرانۀ دریا شناور و
تعبیری از خود دریا نداشتم.
من،
زنده بودم و در انکار زندگی،
کاری جز این، به دنیا نداشتم.
وقتی که صبح رسید،
من هنوز هم،
فکری بجز سیاهی شبها نداشتم.
تا اینکه آمدی و
دستم تو را شناخت.
بیدار شدم ولی،
هیچ انتظار اینهمه رویا نداشتم.
با شکل نقش خویش مرا رنگ کرده ای،
باور کن اینهمه رنگ،
من در تمام عمر، یکجا نداشتم.
حالا به من بگو،
چه باشم برای تو،
بی شکل بوده ام همیشه و
این طرح تازه است،
من عاشقی نکرده ام، تمنا نداشتم.
حالا به من بگو،
کجای حادثه ایم و خدا کجاست؟!
من باوری به وسعت اینجا نداشتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 پی نوشت:  خدایا امشب شب قدره

بهم کمک کن بتونم قدر بدونم تمام خوبیای گذشتتو

خدایا بهم کمک کن بتونم دوباره شروع کنم

آغازی روشن و زیبا

که اولش تو باشی و آخرشم تو

آمین.

 

بچه ی سر راهی ، طفلی ست که مادر او را در میانه ی عشق و ایمان باردار شده است

 و در هنگامه ی ترس و جنون مرگ ، زاده است .

مادر ، او را در تکه پاره های دلش پیچیده

و در کنار یتیم خانه گذاشته سپس با سری که زیر بار سنگین صلیبش خم شده ،

 او را ترک کرده ...

آنگاه من و تو برای اینکه مصیبت او را تکمیل کنیم

با نیش و کنایه گفته ایم " آه ازین رسوائی ، داد ازین بی آبروئی!"

"جبران خلیل جبران"

سرشت

و انسان

دست محبتش را

به سمت کفتار دراز کرد

و کفتار دست انسان را خورد

انسان نمی دانست که کفتار محبت نمیفهمد طعام نیاز دارد

و

انسان آموخت که کفتار همیشه کفتار است ...

گیر ذهنی


 

 

اولین سکه ی تاریخ که ضرب شد
نخستین سرمایه دار به دنیا آمد...
حالا برای تو ، همه چیزِ خیابان به رنگ اسکناس
حالا برای تو ، برگه های جریمه در خیابان تکنولوژی...

دیدی چه خاکی؟
دیدی چه تقدیر ِ قلدری به سرنوشتمان پرید ؟
حالا برای تو ، همه چیزِ خیابان : اتیکت نشان .

خــــــــــــــــدا

توی جـاهای مختلف خیلی چیزا ازت خونده بودم .

 خونـده بودم که ما رو تـو آتیش جهنمت میندازی...

فکر میکردم ما برای تو فقط یه جور عروسک یا اسباب بازی

 هستیم .به جائـی رسیده بودم که به وجودت شک کردم

 که اصلا خدائــی هست ؟

کســی که صـدای ناله های مـرا بشنوه و کمکم کنه

 یا فقط یه اسم خدائــی رو خودت گذاشتی ؟

هر چقدر صدات می زدم ، هر چقـدر زار می زدم

و التماس می کردم ، تــو ذرّه ای از غمهامـو

 کم نمی کردی . حتـی دیگه وجودت رو هم حس نمی کردم .

وقتـی زیر بارون مـی رفتم و سرمو رو به آسمونت

 بلند مـی کردم ، بین قطــره های بارون ، خیسـی اشکهای تـو رو

درک نمـی کردم .

با دیدن آسمون آبـی ذوق نمـی کردم

 و بـی بهانه قهقهه نمـی زدم . دیگه ازینـکه فقط

 بازیگر باشم ، خسته شـده بودم .

تـو یکـی یکـی مشکلات رو نازل مـی کردی و مـن

 خسته و بـی طاقت شده بودم ...

به تو گفتم : خــــدایا ! منـکه ایّوب _ تـو نیستم .

اینهمه رنـجم نده . تـو هیچ کاری نــکردی . تـو نشستـی و به تلاش

 احمقانـه ی مـن برای مهار کـردن اشـکهایم خندیدی.

آرزو کـــردم بـمیرم . آرزو کـردم که دیــگر نباشم ،

چـون غمهام سنـگین بود

 و روح مــن خسته و بــرای مــن اختیاری نبود

 و همه اش از سـر جـبر بود ...

امّــا با تمام درد و رنجهای پنهان ، توی سینه ام مـوندم ...

 تو خواستـی بمونم

مـوندم و تو به مـن مبارزه کردن یـاد دادی

بهم یـاد دادی توی اوج گریه هــام بخنـدم

 و غصه هامو به دستان تــوانای تــو بسپارم.

اونقــدر بهم جرات پرواز دادی تا یه روز گفتــم

 "خـــدایا مـن لایق نیستم امّا مـی خوام ایّوب تـو باشم ."

خودمـو به دستـان امــن تــو سپردم و دیــگه هیچــی نفهمیـدم .

خدایـــــــــا به گریه هام توجه نکن.

منو اون طور که شایسته ترین است بساز.

خدایـــــــا اگر چه من هرگز صبرمو از دست ندادم

 اما بسیاری از بندگانت هـرگـز چیـزی بتو نمی گن ،

چیزی ازت نمی خوان و هرگــز به تو نمی رسن...

 

خاکستر

ته مـانده ی فنجان قهــوه ی روی مـیز

 خبـر از حادثه ای رو به اتّفاق میدهـد

       جـرات نمی کنم میان شما

              بایستـم و بــگویم: نه !

برایم سیـــگاری بــگیرانید

                           مــی خواهم تمامــی دنیـا را

                         در پکــی عمیق به فراموشــی بسپــارم.

شاهد

سایه ایست بر دیوار

که نوشته های مرا

      - فیلسوفانه -

                 می بلعد

و نگاهش را

بر لحظه های سرودنم

                      پاشیده است

عایقی نیست

  تا رسانائی_ این درد را

  از پیکره ی قلم و دست

                       رها کند .

من

  همیشه تنها بوده ام

         و گام بلند فریاد را

                  - تنها -

                    از حلقوم زخمی واژه ها

                                         برداشته ام .

نه پژواکی

نه صدائی ...

عربده ی درد را

به تحریک تار صوتی ام داشته ام

    و گرنه

               مرا نه کلامی ست

                        نه شکایتی

                      اشکها شاهدند...

______________________________

 

دلتنگی

 

هر روز دلتنگ تر از دیروز

نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را

شاید غروب دل من بار دگر طلوع یابد

و اگر نیابد

خود را به غروب تن خواهم سپرد ...

 

حاضری لنگرو باز کنی؟

ایستادی توی ساحل و به کف موج های دریا نگاه می کنی .قطره های بارون آروم آروم به تنت 

برخورد می کنن و سرمای عمیقی تا عمق وجودت نفوذ می کنه و بدنتو میلرزونه ، مثل وقتهائی

که تنهائی بهت نفوذ می کنه و حس بدی پیدا می کنی .یه نیروئی می کشدت طرف دریا اما ترس

نمی ذاره ...

برای یه لحظه دلت می خواد مثل اون بطری نوشابه باشیکه روی آب غوطه وره و غرق

نمی شه!اما خوب که نگاش میکنی دلت براش می سوزه !کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر

درست کنی ...موجهای خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل ، حتی ماهیهای کوچک

 رو می بینی که موج پرتابشون کرده بیرون و دریا پسشون نگرفته !

اما تو هنوز اون وسطی ... نه عقب می ری نه جلو و نه غرق می شی ...

مدام بدون هیچ نتیجه ای همون جا که هستی می مونی و تا آخر عمرت

 بی هدف بالا و پائین میری و آخرشم هیچی !

تا حالا فکر کردی خیلی از ماها هم همین طور

 مثل این بطری خالی تو این دریای زندگی غوطه ور و بی هدف شب و روز می گذرونیم

 و نه می رسیم و نه دل می کنیم ؟قصه زندگی چندتامون همینه و اسمشو گذاشتیم سرنوشت ؟

کاش می شد برسی به ساحل ! کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم ...

آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل...

کاش لنگر نخوت و خواب رو باز می کردی و خودتو می سپردی به دست موج های عاشق.

هر چند که ممکنه مثل ماهی های کوچولو ، رو سنگها جون بدی و یا مثل گوش فیل ها و صدفها

خرد بشی اما حتی اگه تبدیل بشی به شن ، احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد داری ...

حاضری این لنگر رو باز کنی ؟