خــــــــــــــــدا
توی جـاهای مختلف خیلی چیزا ازت خونده بودم .
خونـده بودم که ما رو تـو آتیش جهنمت میندازی...
فکر میکردم ما برای تو فقط یه جور عروسک یا اسباب بازی
هستیم .به جائـی رسیده بودم که به وجودت شک کردم
که اصلا خدائــی هست ؟
کســی که صـدای ناله های مـرا بشنوه و کمکم کنه
یا فقط یه اسم خدائــی رو خودت گذاشتی ؟
هر چقدر صدات می زدم ، هر چقـدر زار می زدم
و التماس می کردم ، تــو ذرّه ای از غمهامـو
کم نمی کردی . حتـی دیگه وجودت رو هم حس نمی کردم .
وقتـی زیر بارون مـی رفتم و سرمو رو به آسمونت
بلند مـی کردم ، بین قطــره های بارون ، خیسـی اشکهای تـو رو
درک نمـی کردم .
با دیدن آسمون آبـی ذوق نمـی کردم
و بـی بهانه قهقهه نمـی زدم . دیگه ازینـکه فقط
بازیگر باشم ، خسته شـده بودم .
تـو یکـی یکـی مشکلات رو نازل مـی کردی و مـن
خسته و بـی طاقت شده بودم ...
به تو گفتم : خــــدایا ! منـکه ایّوب _ تـو نیستم .
اینهمه رنـجم نده . تـو هیچ کاری نــکردی . تـو نشستـی و به تلاش
احمقانـه ی مـن برای مهار کـردن اشـکهایم خندیدی.
آرزو کـــردم بـمیرم . آرزو کـردم که دیــگر نباشم ،
چـون غمهام سنـگین بود
و روح مــن خسته و بــرای مــن اختیاری نبود
و همه اش از سـر جـبر بود ...
امّــا با تمام درد و رنجهای پنهان ، توی سینه ام مـوندم ...
تو خواستـی بمونم
مـوندم و تو به مـن مبارزه کردن یـاد دادی
بهم یـاد دادی توی اوج گریه هــام بخنـدم
و غصه هامو به دستان تــوانای تــو بسپارم.
اونقــدر بهم جرات پرواز دادی تا یه روز گفتــم
"خـــدایا مـن لایق نیستم امّا مـی خوام ایّوب تـو باشم ."
خودمـو به دستـان امــن تــو سپردم و دیــگه هیچــی نفهمیـدم .
خدایـــــــــا به گریه هام توجه نکن.
منو اون طور که شایسته ترین است بساز.
خدایـــــــا اگر چه من هرگز صبرمو از دست ندادم
اما بسیاری از بندگانت هـرگـز چیـزی بتو نمی گن ،
چیزی ازت نمی خوان و هرگــز به تو نمی رسن...
خـدا