نگاهم به اطراف دشت پاشید ...

خونی دیدم که به آسمان می رفت و وفا ، که بی یا رو شکسته کنار رود ، جان می داد .

مرگ پرسید :"ارزشش را داشت ؟"

زندگی نجوا کرد :" در جهان رازهائی ست که جز به بهای خون فاش نخواهد شد ."