راز
نگاهم به اطراف دشت پاشید ...
خونی دیدم که به آسمان می رفت و وفا ، که بی یا رو شکسته کنار رود ، جان می داد .
مرگ پرسید :"ارزشش را داشت ؟"
زندگی نجوا کرد :" در جهان رازهائی ست که جز به بهای خون فاش نخواهد شد ."
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۰۱ ساعت ۱:۱۷ ب.ظ توسط یاسمــــن
خـدا