سیگارت که روشن می شود
انگشت های ام یخ می زند
هر دو معتاد می شویم
به برفی که بی امان می بارد
وسط زمستانی
موذی و مه آلود
خورشید خواهد تابید
بر گونه های ترد دختری
که سیب می فروشد
به دوره گردی که
آمده تا برف ها را
از بام ها فرو ریزد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۰۸ ساعت ۷:۴۴ ب.ظ توسط یاسمــــن
|
خـدا