حاضری لنگرو باز کنی؟
ایستادی توی ساحل و به کف موج های دریا نگاه می کنی .قطره های بارون آروم آروم به تنت
برخورد می کنن و سرمای عمیقی تا عمق وجودت نفوذ می کنه و بدنتو میلرزونه ، مثل وقتهائی
که تنهائی بهت نفوذ می کنه و حس بدی پیدا می کنی .یه نیروئی می کشدت طرف دریا اما ترس
نمی ذاره ...
برای یه لحظه دلت می خواد مثل اون بطری نوشابه باشیکه روی آب غوطه وره و غرق
نمی شه!اما خوب که نگاش میکنی دلت براش می سوزه !کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر
درست کنی ...موجهای خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل ، حتی ماهیهای کوچک
رو می بینی که موج پرتابشون کرده بیرون و دریا پسشون نگرفته !
اما تو هنوز اون وسطی ... نه عقب می ری نه جلو و نه غرق می شی ...
مدام بدون هیچ نتیجه ای همون جا که هستی می مونی و تا آخر عمرت
بی هدف بالا و پائین میری و آخرشم هیچی !
تا حالا فکر کردی خیلی از ماها هم همین طور
مثل این بطری خالی تو این دریای زندگی غوطه ور و بی هدف شب و روز می گذرونیم
و نه می رسیم و نه دل می کنیم ؟قصه زندگی چندتامون همینه و اسمشو گذاشتیم سرنوشت ؟
کاش می شد برسی به ساحل ! کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم ...
آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل...
کاش لنگر نخوت و خواب رو باز می کردی و خودتو می سپردی به دست موج های عاشق.
هر چند که ممکنه مثل ماهی های کوچولو ، رو سنگها جون بدی و یا مثل گوش فیل ها و صدفها
خرد بشی اما حتی اگه تبدیل بشی به شن ، احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد داری ...
حاضری این لنگر رو باز کنی ؟
خـدا