به شوق ديدار تو

گيسوانم را شانه مي كنم

و دستهايم را پر از بهار و آواز

تو

چون عطر نارنج هاي شمال خاطره انگيزي

چون رقص برگ بر رودخانه مواج و به ياد ماندني

تو

با روشنائي چشمهايت

دمادم ستارگان را فرو مي ريزي

خوابهاي مرا روشن مي كني

و خواب هاي هر شب مرا شور انگيز تر

چراغ چشمهايت را روشن كن تا

زمين در تاريكي نميرد

پرندگان در ساحل يخ زده گرم مي شوند

و منهم لبخند تو را تقسيم مي كنم

يك قسمت لبخندت براي بچه ها

و باقي براي من

بوسه هايت را روي گلهاي يخ مي ريزم

و تمام باغچه ها ي بنفشه را به مهماني تو دعوت مي كنم

وقتي تو بيائي

ابرهاي خاكستري روي دستهاي من جان مي دهند

و كلمات من بوي باران مي دهند

اگر تو نيائي

جغرافيا را عوض مي كنم

جلگه ها و رودها را در هم مي ريزم

صداي آبشار را خاموش مي كنم

و تمام شادي هايم را فردا با تو تقسيم مي كنم

دلتنگي هايم را زمزمه مي كنم و به باد مي سپارم

غربتم را با گل خار هم نوا مي كنم

گل خار را به گوشه اي از پيراهنم مي دوزم

نفس هايم را مي شمرم

اشك هايم را دانه دانه برروي برگهاي خشك پائيزي مي فشانم

غمي كه در گلويم پنهان است

به ضجه تبديل مي كنم

هياهوي را در اشكهاي بي صدايم دنبال مي كنم

اگر فردا پايان من است

مي خواهم تا صبح با نام تو زندگي كنم

فصل ها را با تو مي خواهم

درخت ها را با تو

نسيم ها را با تو

اگر از من دور شوي

همه جاده ها را جا بجا مي كنم

كوهها و سبزه ها را در هم مي ريزم

پس همسايه من باش

و مــــــرا دوست داشته باش