خدايا ! اين من نيستم . اين بار من من نيست . از خواب بغض تا سپيده زن گريه ، تمام خيس شده ام و پاك نشده ام .

از ابتداي هوش اينهمه گناه تا انتهاي جهل اينهمه عذاب تنها بوده ام و خالي نشده ام ... اين من نيستم و هيچ .

گناه ماندن بر گونه هاي ذهنم ، شلّاق خورده است و مرا جز اين دست ، سزائي نبوده است .

من ، خالي از خويش ، بار هميشه ها را چون استر هميشه وفادار ، بر دوش تاسّف خويش ، برده ام و از من ، جز سايه خاكستري ترديد ، بر ديوار مسكوت ثانيه ها نمانده است .

خدايا! شاخه خشكي از اميّد را به چنگالهاي عادتم سپرده بودم ؛ شكست ... و آفتابي سوزاني از شرق يأس ، پوست ذهنم را سخت سوزاند و من گر گرفته را اينهمه اشك ، جز هيمه اي براي سوزاندن نبود .

به عروج تمام نگاههاي مومن ، سوگند برده ام كه صداي اين نگاه بي بال و پر را به انتهاي شنيداريت بدرقه كنم تا بوسه هاي مكرر دعا بر تقديس اشك ، تصوير شود و من دخيل شوم .

خدايا ! اين من از من تهي ست . و سنگيني اينهمه پوكي را بر شانه هاي ترد تجربه اش نمي تواند تاب بياورد و در خود مي شكند .

تمام اينهمه عذاب را در بي يقيني ايمانم چگونه نقش كنم وقتي كفشهايم از عادت زمين ، تورم پاهاي اختيار را باور نكرده است .

من رفته ام و هيچ نرفته ام . گفته ام و هيچ نگفته ام . تمام شده ام و هيچ نشده ام . هواي سردو منجمد، ريه هاي حساس ذهن مرا آزرده است و مرا از تنفس تازگي يك عقيده ناكام گذاشته اند و من ، همانطور از فلسفه هاي تاريخ مصرف گذشته التقاطي به قرن آدميتم خورانده اند و مسموم بي اعتمادي خويش ، تمام آنچه ذهنم انباشته است ، قي كرده ام هيچ ندارم و توان دوباره خوردن در من نيست .

كاش از ابتداي فاجعه انسان و اينهمه قرن ، سكوت كر كننده اش را بر كتيبه هاي فلاكتش شنيده بودي تا اعتقاد فسيلي و كهنه اش ، امروز ، وسعت نجابت انديشه هامان را به زير سوال خفقانش نبرد و ما را از درك تمام نقصمان ، عاجز نكند .

خدايا ! اين من ، اين ميليارد من ، بي من ، از خويش طرد شده و سرد ، حماسه هاي غرورشان را ورق مي زنند و در پاورقي اينهمه سياه مشق ، گناه مسلمشان را توجيه مي كنند .

من ازينهمه توجيه گريختم و خودم را در سر مقاله اينهمه تكريم ، اعترافي كنم كه گناه من از لغزش آدم، بزرگتر بود ...

يك مسخ به تكرار ، لحظه ها و هميشه هايش را آرام آرام ، به لذت يك خواب بي درد ، سر بريده است و هر قرن ، به گناه آن تنبيه مي شوند اما ، سايه عادت باز هم جنايت او را توجيه مي كند و او از خود تهي است .

خدايا ! اين معتاد به بودن ، زخم هميشه هايش را به آب تكرار شسته است و هنوز ، دملهاي چركي و زخمهايش و فرياد مي كشند و سر باز مي كند مرا به آب لحظه ها خيس و تازه كن كه خود را جستجو كنم و ورق پاره هاي فلسفه ام دوباره تصحيف شوند و من شروع شوم .

شسته از غبار قرنهاي بدون من و عاري از تمام كليشه هاي ماندن ... و دوباره رفتن راههاي رفته و دوباره صعود قله هاي مفتوح را به كفشهاي اين غريبه با من بچشانم و خودم شوم

.