تارانتیست از تارانتولا زهر میخورد و برای دفع زهر دچار جنون رقص میشود تا زمانی که زهر از بدنش خارج شود...
مثل من
!
من هم رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم...آن قدر رقصیدم که از نفس افتادم
.
از نفس افتادم
...
نشستم و خیره شدم.به پاهایم.به انگشتانم...در آینه به خود خیره شدم... از نوک انگشتان تاول زده ی پاهایم، زهر عشقی مسموم بیرون زد
...
و بعد آسوده خوابیدم... خوابی بی رویا
.
هنگامی که برخواستم،تشنه بودم.درد رقص در پاهایم پیچیده بود.انگشتان زخمی ام گزگز میکرد.کسی به من جامی داد...قطرات نقره ی محبتش را چشیدم
.
زهر نبود