عشق پاک
تارانتیست از تارانتولا زهر میخورد و برای دفع زهر دچار جنون رقص میشود تا زمانی که زهر از بدنش خارج شود
...مثل من!
من هم رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم...آن قدر رقصیدم که از نفس افتادم.
از نفس افتادم...
نشستم و خیره شدم.به پاهایم.به انگشتانم...در آینه به خود خیره شدم... از نوک انگشتان تاول زده ی پاهایم، زهر عشقی مسموم بیرون زد...
و بعد آسوده خوابیدم... خوابی بی رویا.
هنگامی که برخواستم،تشنه بودم.درد رقص در پاهایم پیچیده بود.انگشتان زخمی ام گزگز میکرد.کسی به من جامی داد...قطرات نقره ی محبتش را چشیدم.
زهر نبود
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۱/۱۳ ساعت ۲:۱۰ ق.ظ توسط یاسمــــن
خـدا