و دلم عجیب گرفته است
ذهنم تمام فلسفه های تاریخ مصرف گذشته را
- که من ظالمانه به خوردش داده بودم -
قی کرده بود .
منطقم ،
به خاطر پافشاری و ایستادن روی حرفش
واریس گرفته بود .
و روحم ،
از حادثه دلخراش عشق
زخم برداشته و
چیزی به مردنش نمانده بود .
و من میان اینهمه بیمار
تنها ،
جراحی اینهمه آشفتگی را
بر عهده گرفته ام.
و پیوند می زنم
درد را با عشق
دغدغه را با زمان .
دلم گرفته است
دلم عجیب گرفته است حدود ثانیه ها تنگند .
و تنفس هوای سنگین ،
ریه های قلبم را
آزرده است.
و من از تصور مرگ
هیچ نگران نیستم .
به پنجره های بسته پناه برده ام
که روزی
تمام تنهائیم را قاب گرفته بود
و تصویر مکرری از خودم
روی شیشه های التهاب
نشانده بود .
دیوارها را به سکون سپرده ام
نه ، سکون را به دیوارها سپرده ام
ووو غربت تمام یک عمر پوچ را
روی سفیدی کسالت آورش
های های
گریه می کنم .
لحظه ها با من مهربان نبوده اند
و رفته اند
مثل تمام فرصتهائی که داشته ام
و احمقانه
از دست داده ام
دلم گرفته است و تمام نبودن یک عشق را
سخت ضجه می زند .
خـدا