قفس تفنــــن
مردانی میان خود انسان ،
به جنس من
چه وحشیانه چشم دوخته اند.
و مــرا
چه بـی انصاف مــی خواهند
به زیـر چنگال تعصب خود بردند.
که می خواهنـــد،
خـدای ماندن من شونـد
و توفیق اجباری این تکیه گاه
قرن بودنم را
ثانیه ثانیه
انباشته است .
و زن ،
تنها اسباب تبرئه آدم از گناه خود بود .
و مــرد ، خرخره ی آزادیم را
در دندانهای نیز اختیارش
جـوید .
به کــدامین گناه
قناری همیشه در قفـس تفنّـن شدم ؟؟؟
که یکباره نیستی ،
این زیبائـــــی در زنجیر را
چنگ زند
و دوباره قفس
از قنـاریهای دیگر
پر و خـالی شود .
و تمام تفنــن یـک مـــرد
تکه تکه های روح مـــا را
له کند ...
چشم باز کردم
دیدم از جنس زنم
و روحم ،
آماده برای بازیهای مستبد روزانه
وغفلت کنم
قلبم ،
آماده برای پوزخند زدن به تقـــدّس عشق
ذره ذره تمام می شود !!
خـدا