در سکوت نیمه شبی تابستانی بغضی مرا در بر می گیرد
آرام ، و روح خسته ام به رقص غریبانه ای می پوید ، نه آهنگی در میان است
و نه صدائی مرا می خواند . هی به اینسو و آنسو می دود این روح بیقرار من .
باز خلسه ای در میان است... شتابی برای گریزیا غفلتی برای ماندن .
گوئی سالهاست ناآشنای کوچه و ستاره و هق هق است .
به غریبی ام قسم ! هر گاه میخواهم ترا پیدا کنم خودم را گم می کنم ...
به استقبال خاطره هم که می روم عطش وحشی یک حس مبهم ، خسته تر از همیشه ی تکرا ، مرا در بر می گیرد .
می دانم ، می دانم باران که بیاید خیس احساس و خاطره خواهم شد شاید !
و می دانم که مرگ هم آهسته تر می دود به سوی یاس .
بازگشت روحم را نظاره گرم و خیس اشکی که از چشمانم نیامده است ...
مرا چه شده ؟
مرا چه می شود ...؟!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۲۷ ساعت ۴:۱۰ ب.ظ توسط یاسمــــن
|
خـدا