در سکوت نیمه شبی تابستانی بغضی مرا در بر می گیرد

آرام ، و روح خسته ام به رقص غریبانه ای می پوید ، نه آهنگی در میان است

و نه صدائی مرا می خواند . هی به اینسو و آنسو می دود این روح بیقرار من .

 باز خلسه ای در میان است... شتابی برای گریزیا غفلتی برای ماندن .

گوئی سالهاست ناآشنای کوچه و ستاره و هق هق است .

به غریبی ام قسم ! هر گاه میخواهم ترا پیدا کنم خودم را گم می کنم ...

به استقبال خاطره هم که می روم عطش وحشی یک حس مبهم ، خسته تر از همیشه ی تکرا ، مرا در بر می گیرد .

می دانم ، می دانم باران که بیاید خیس احساس و خاطره خواهم شد شاید !

و می دانم که مرگ هم آهسته تر می دود به سوی یاس .

 بازگشت روحم را نظاره گرم و خیس اشکی که از چشمانم نیامده است ...

 مرا چه شده ؟

مرا چه می شود ...؟!