در شبـی که با تمام دلتنگی , پیرهـن سیاهی به تن کرده و دلـی مانند قفس تاریک , که چند

روزیست خبـر از آواز چکاوک ندارد همـراه بودم و با سکوتـی دل فریب کنار پنجـره

کوچـه پس کوچـه های تنهائیـم که از هـر کـدام گلهـای اقاقـی سر به فلک کشیده نشسته بودم ُ

و ایـن خط انتظارجـاده های بارانـی ست که میزبـان نگاه خستـه و غم آلود مـن بود و چـراغ

آسمانـی که باران سرازیر شده از دیـده ناودون را مانند قطـرات شبنم تبلـور می داد .که سر

آغـاز آن از تختـه سنگی صورتم بود .

وقتـی که مهمـان بـاران دیده می شـد و با آن همسفــر و از آن سو پیکهـای مـرا می نواخت در

بر گشت آنها از پـل گونه هایـم هیچ تمایزی نبـود وقتی سقوط قطـران شبنـم سنگفرش پائیـزی

جـاده ی انتظار را بوسـه می زد .

صـدای زیبائی که وجـود مـرا فر ا می گرفت و در تک تک سلولهـای مـن نفوذ می کـرد .

حسرت قـدم زدن بـر روی بـرگهای زرد خشک در یـک شب پائیـزی کنـار تـو آتش به

جانـم زده است .

اینـها همه ترسیمـی از پائیـزیست که مـرا عاشق گل نادیـده سنگدلی کرده , که گاه خزانـم را

بـهار کــرده و گـاه هم بهـارم را به دست زمستانـی یخ بنـدان می سپـارد...

و من اکنون چله نشین شبهائی هستم که حتی اگر صبحی را در پی داشته باشد باید دیدگانم به

تنهائی به زیارت ،آفتاب بروند