خود شیفتگان
...روزی به کف خویشتن آئینه گرفتی ؛
با خود روش عاشق دیرینه گرفتی ...
عاشق شدی اماکه به سر ؛ عشق کسی نیست ؛
آشفته از آنی که به خود ؛ دسترست نیست ؛
اینک غم خود هست و در اندیشه ی خویشی ،
زانروی که خود ، یار جفا پیشه ی خویشی ...
ای عاشق خودخواه ، کنون در دل من بین !
عکس رخ خود ، نقش در آب و گل من بین ...
" نارسیس "
افسانۀ " خود شیفتگان " است ، و "نارسیسم " بیماری آنان. " نارسیس " داستاناندوهبار آفرینش " نرگس وحشی " ؛ در ادبیات رومی است که مایه ی یونانی دارد . این
افسانه را به دو صورت یکبار " همر " -Homer حماسه سرای بزرگ یونان باستان - در هزاره ی
اول میلاد ، و بار دیگر " اوید " Ovid شاعر
بزم آرای روم - در سالهای نخستین از سده ی اول میلادی ، سروده اند . " نارسیس " سروده
ی " اوید " به مراتب رنگین تر ، شیرینتر و در عین حال اندوهبارتر از " نارسیس " "همر " است .
"نارسیسم " یا بیماری خود پرستی در روان شناسی جدید ، اصطلاحی ست که آنرا با توجه به
" خود شیفتگی " جنون آمیز " نارسیس " قهرمان افسانه ی نارسیس " اوید " برگزیده اند .
بنابر این گفته ی " اوید " در "چکامه ی نرگس وحشی " " نارسیس " جوانی آنچنان زیبا بوده
است که هر کس او ر ا برای یکبار می دیده است ، برای همیشه مهرش را به جان می خریده
است . و در آتش عشق سوزانش
می گداخته است . لیکن نارسیس را ، به هیچ یک از دلباختگان بیقرار خویش ، روی اعتنائی
نبوده است .
لعبتان خوشخرام ، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز ، می کوشیده اند ، تا مگر "
نارسیس " - این خداوند
حسن و ناز - گوشه ی چشمی به جانب ایشان بیفکند . ولی افسوس که تیر عشق آنان ،
هیچگاه در قلب روئین وی ، کمترین اثری از خود بر جای نمی نهاده است .
سر انجام دلداده ی ناکام ، در حق " نارسیس " نفرین می کند :
" خداوندا ؛ او را که از مهر دیگران قلبش تهی ست ؛ بهد عشق خویشتن گرفتارش کن ؛ تا از
رنج بی انتهای آنان آگاه شود ! "
" اکو "
Echo یا " طنین " از همه ی دختران ناکام ترست . زیرا وی از طرفی به عشق نارسیسگرفتارست ، و از طرفی دیگر ، مورد خشم انگیخته از رشک " هرا " Hera همسر " زئوس "
خدای خدایان ، واقع شده است . " هرا " در جستجوی شوهر خویش ، " طنین " را در جنگلها ،
در حال شادی و آواز می یابد . به پندار اینکه زئوس دلباخته ی
" طنین "
است ، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از " طنین " باز می گیرد . طنین محبوبجنگلها ، دیگر نمی تواند در سخن ، پیشگام شود .
وی ازین پس تنها قادرا ست ، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود ، منعکس سازد . زبان
طنین فقط انعکاس و " تکرار " واپسین سخن دیگرانست .
" طنین " از عشق نارسیس می سوزد . لیکن یارای آنرا ندارد که او را از رنج درون آگاه سازد .
او در جنگلها سرگردان است و لی تابانه در انتظار فرصتی ست ، تا مگر نارسیس روزی برای
گردش به جنگل آید و او ، وی را ، از عشق بیکران خویش آگاه کند .
روز سرنوشت فرا می رسد . نارسیس خرامان خرامان ، از کنار جنگل می گذرد . طنین در
پشت درختان ، مترصد فرصت مطلوب است . وزش باد ، درختان را آهسته می لرزاند و لرزش
درختان ، نارسیس را نگران می سازد . او فریاد بر می کشد :
" چه کس اینجاست ؟ " طنین می خواهد از خوشحالی قالب تهی کند ، و با هیجان ، در پاسخ
نارسیس آخرین واژه ی او را تکرا ر می کند :
"... اینجاست ! ،
اینجاست !،
اینجاست !..."
لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد .
" نارسیس " دوباره فریاد می کشد :
" هر که هستی پنهان نشو بیا! "
فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است .
"... بیا !
بیا!
بیا!..."
" طنین " در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار می کند ، با آغوش گشاده رو به
سوی نارسیس می رود . " نارسیس " چون بر خلاف انتظار دختری را می بیند ، از او روی باز
می گرداند ، و شتابان به درون جنگل می گذرد . نارسیس در حقیقت از " زندگی " گریزانست و
به چشمه ی "مرگ " نزدیک می شود .
در میان انبوه درختانی کهد سر بر آسمان کشیده اند ، در نقطه ای دور از کناره ی جنگل برکه
ی آبی ست که از قلب یک مومن پاک تر ، و از اشک بی دریغ دردانه ی یتیم ، زلال تر است .
" نارسیس " تشنه و فرسوده از طول راه ، به کنار این برکه می رسد . شتابزده در کنار برکه ،
بر روی سبزه ها فرو می افتد ؛ تا از آب گوارای آن بنوشد . ناگهان گوئی رشته ی جانش از هم
می گسلند . طپش قلبش را به وضوح حس می کند و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد .
نفرین عاشق ناکام ؛ در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب او از هم فرو می ریزد .
نارسیس " تصویر "
خود را در آب می بیند ، و دیوانه وار عاشق خویشتن می شود .
" اوه بیچاره دختران ، که از ستم عشق من چه ها که کشیده اند ؟! "
نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد . لیکن بر اثر حرکت امواج
آب تصویر محو می شود . ناچار دست از آب بیرون می کشد تا آب دوباره آرام شود ، و وی از
نو باز
تصویر خویشتن را ببیند .
چه شکنجه و ستمی ؟! کوچکترین لمس آب موجب محو تصویر می گردد . حتی قطرات
سوزان اشک هجر عاشق ، خطر محو تصویر معشوق را در بر دارد !
نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خویش خیره می نگرد ، تا در سودای عشق بیکران نسبت
به خویش جان می سپارد .
دلدادگان وی چون به جستجوی او ، به سر برکه می رسند ، جسد او را نمی یابند .
بلکه در جای وی ، گلی روئیده را می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست .
آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او ، آنرا " نارسیس " " نرگس تنها " و وحشیش می نامند ...
خـدا