سلام دوستان

فکر می کنم وبلاگم خیلی حال و هوای بیمارستانو به خودش گرفته ، آقا مصطفا گفته بودن که من پرستاری می خونم ! خدمتشون عرض کنم که نه ،، رشته من داروسازیه ، البته پرستاری هم حرفۀ بسیار مفید و کار آمدیه اما من با اینکه دل و جراتشو دارم اما با دیدن نعش آب دهنم خشک میشه و رنگم مثل گچ سفید .

 یادمه یه بار سحر؛ دوستم کلاس تشریح داشت منو هم به این ضیافت دعوت کرد منو میگین مثل این نعش ندیده ها همچین قدمارو بلند و محکم بر می داشتم ، انگاری که داشتم جلوی فرد اول مملکت سان میدادم !!

بالاخره رسیدم سالن تشریح . اولش خیلی خوب پیش می رفت بزرگای مجلس (منظورم بچه های ترم های بالاتر ) که انگار نه انگار اومده بودن مرده سلاخی کنن یادمه یکیشون هی دستشو میزد به دست اون آقا مرده هه ، باز با همون دستش دندونشو هم خلال می کرد .

یه بوهای خاصی می اومد مثل بو مرده ، کافور ،....

دلم داشت پیچ می رفت نمی دونم چم شده بود قبل از اومدن تو این سالن حالم خوب بودا .اولش مثل آدمی که لواشک ترش دیده دهنش آب افتاده ِ دهنم آب افتاده بود!!!

احساس می کردم یخ کردم اونقدر دست سحرو فشار داده بودم که طفلکی یه دفعه دادشش در اومد. اونجا فکر کردم از مرده هه ترسیده !!!

سعی می کردم حد اقل به خاطر حفظ آبرو هم که شده خونسردی خودمو حفظ کنم اما یه دفعگی

احساس کردم یه چیزی داره از تو معده م میاد بالا دیگه نفهمیدم چی شد ...

بالاخره هر چی بود آبروم جلوی پسرا و دخترای حاضر در سالن رفت اما خب تقصیر منکه نبود به خدا نمی خواستم اینجوری بشه ؛؛

چه کنم که روحیه م لطیفـو حساسه

بعد ازینکه اومدیم بیرون و حالم بهتر شد قضیه جیغ زدن سحرو پرسیدم ؛ کف دستشو نشونم داد اولش فکر کردم کار اون اقا مردهه... س اما با اشارات چشم و ابروی فرشته فهمیدم که شیرین کاریه خودم بوده ،، سحر هم از بی خیالی من لجش گرفت و ناخنمو شکست .کاش دلمو می شکست و ناخنمو نمی شکست . نمی دونست که من چه شبا تا سحر با چشم نیمه بیدار ناخنمو تو آبلیمو گذاشته بودم ای ای...

الانم خوشحالم که رشته م هیچ ارتباطی با سالن تشریح و کالبد شکافی مرده های بیچاره نداره اما تصمیم گرفتم بعد از 120 سال که مرحوم شدم بدنمو اهدا کنن به دانشگاه خودمون ؛ آخه نمی دونین اون روز اون مرده یک حالی کرده بود یواشکی از زیر ملحفه منو می پائید و ریز ریز می خندید خدا بیامرزدش اما چشمای وحشتناکی داشت با اینکه بسته بودن اما من احساس می کردم الانه که با چشاش منو قورت بده ...از همونجا بود که فکر اهدا اعضای سالم بدن و جسدم رو یه دانشگاه (البته اون موقع هنوز دختر بچه دبیرستانی بودم) تو سرم افتاده،، آخه هر چی آدم ملوستـر باشه جسدش هم نازتره ؛ کمترین فایدشم اینه که حداقل اون دانشجویائی، نمی خوام بگم ترسو نه ؛ با احساسی مثل من وقتی میان یه چیزی یاد بگیرن دیگه از ترس موهای تنشون سیخ نمیشه . البته اون زمان تیفوسی مد بود واسه پسرا خوب بود کمترین فایدش این بود که وقتی می اومدن بیرون اگه یه رهگذری که نمی دونست اونجا دانشگاهه و این بچه ها هم تو سالن تشریح بودن ، فکر می کرد پسرا همه با هم دسته جمعی رفته بودن آرایشگاه اونم واسه مدل تیفوسی ( من میگم آدم عاقل نمیاد بره 4ساعت زیر دست آرایشگر، تا تیفـوسی بزنه ؛ دستشو بکنه تو پریز برق همچین تیفوسی بشه که بهترین میکاپ آرتیستها هم نتون از پس این مدل بر آن )

احساس میکنم اینجا منظورم محیط وبلاگمه غیر ازعطر مطبوع و دلنشین بیمارستان حال و هوای نشستهای AA ( جلسات ترک اعتیاد ) رو،هم به خودش گرفته به قول یکی از دوستان ، یکی از وب سایتای 110 شده ؛ اما خب چه کنیم که بلای خانمانسوز اعتیاد گریبان جوونهای این مملکتو می گیره و تا پای مرگ و نیستی پیش می بره . خدا رو شکر که جامعه امروز مثل گذشته بعضی از مسائل رو که دونستن اونا واقعا لازم و مفیده رو با کنایه بیان نمی کنه .

به امید روزی که همه ما جوونا قدر این سرمایه عظیم جوونی رو بدونیم و در جهت سازندگی دنیای خودمونو- بیرونمون تلاش کنیم .

یکی از دوستای نزدیک وقتی که وبلاگ منو دیده بود صداش در اومد که ای وای و صد وای این چه وضعشه دختر؛ تو رو چه به اعتیاد و حشیش و جوراب ماریا ( منظورش ماری جوآنا بود ) دلم گرفت از بس تو هر جلسه ای نشستم در مورد این چیزا شنیدم .تهدیدم کرده اگه این بار که سر زد بازم در مورد این چیزا نوشته باشم هم خودمو هم وبلاگمو هک کنه ؛ منم که ذاتا آدم محتاطیم گفتم راس میگه ها چی میشه منم یه کم چرت و پرت بنویسم ! حالا نوشتن یه مطلب که اینهمه زحمت نداره پس بخونین و به بزرگی خودتون ببخشین ...

**************************

ا می خوام یه کم از ییوگرافی خودم واستون بگم . که این بیوگرافی شامل نظرات آقاجون و مامانم هم میشه.

یاسی جون دختر خیلی خوبیه ( واسه درک این مطلب برین تو مایه های ماه )

یاسی جون 20 و سال و 7 ماه و 17 روزشه .

یاسی جون دم دمای سحر(3نیمه شب) به دنیا اومده از همون موقع تا به الان هم سحر خیزه اما به جاش شبا شب زنده داری می کنه حالا چرا ازینهمه بی خوابی نمی میره شده مثل قضیه مثلث برمودا

یاسی جون خیلی زرنگه اما خدا نکنه تنبلیش گل کنه حتی حوصله نداره نفس بکشه .

یاسی جون واسه هیچی حوصله نداشته باشه واسه درساش همیشه داره

یاسی جون می خواد ترم بعد 24 واحد بگیره اگه خدا بخواد تابستونم 6 واحده جلو بره .

یاسی جون از هیچی نمی ترسه اما این سوسک و نعش اون آقا مرده هه چیز دیگه س به خـــدا.

یاسی جون یکشنبه ها رو بد میاره ،، یه جورائی واسش نحسه .

یاسی جون عاشق ماکارونی و نارنگیه

یاسی جون از آناناس بدش می آد

یاسی جون عاشق نون بربریه اونم خاش خاشیشه

یاسی جون به غیر از آشای عزیز جونش آش دیگه ای رو دوس نداره اگه بکشینش هم شیر گرم نمی خوره

یاسی جون اما سوپ دوس داره

یاسی جون بستنی هم خیلی دوس داره مخصوصا تو زمستون وقتی یه عالمه برف اومده

در ضمن یاسی ؛ سان شای و کاپو چینوهم خیلی دوس داره یادم باشه دستورتهیه شو بنویسم شما هم درس کنین .اخه یاسمن آشپزیش هم بدک نیست. مخصوصا وقتی پای شیکم خودش میون باشه

یاسی جون زیاد کتاب می خونه

یاسی جون همه رو دوس داره خیلی ها رو هم دوس نداره

یاسی جون از آینده اونم به خاطر جنگای احتمالی می ترسه

یاسی جون زیاد اخبار نیگاه می کنه بعدش هم میشینه واسه ساکنان نوار غزه عزا می گیره .

یاسی جون از همینجا واسه سید حسن نصرالله دس تکون میده .

یاسی جون یه کم بد اخلاق تشریف داره ( دور از جون شما بعضی وقتا سگی میشه )

یاسی جون زیاد غصه می خوره اونم فکر کنم به خاطر د ل بزرگش باشه شما هم می تونین غصه هاتونو بدین یاسی بخوره

یاسی جون زیاد داد می زنه البته تو خونه اما بیرون کمرو و خجالتیه

یاسی جون دروغ کم میگه چون عقید ه داره دروغگوها دشمن خدان

یاسی جون وقتی حوصله ش سر میره با مورچه ها هم بازی می کنه مثلا تو دون بردن دم لونه هاشون

یاسی جون یه اتاق داره چهار طرفشو شمع گذاشته واسه مدیتیشنش مامانش میگه به یاد معبدای هندی می افته

یاسی جون دیوارای اتاقش پره از تابلوهای نقاشی و شعر و عکسائی که فقط خودش و آقاجونش می دونن چیه (چون به عقیده عزیز جونش اینا خط خطیای دوران بچگی یاسیه )

یاسی جون 24 ساعته تو اتاقشه ؛ همه می خوان راز اتاقشو کشف کنن مامانش میگه حتما گنجی به جا مونده از بزرگ خاندان رو تو اتاق یاسی دفن کردن ؛ یاسی رو هم نگهبان اونجا کردن

همه دوس دارن راز اتاق یاسمنو بدونن اما باور کنین چیزی نیست .

یاسی جون همیشه دراتاقش قفله فکر کنم همین راز جنگای صلیبی یاسی و داداششه

یاسی جون عاشق عروسک و لپ لپ دخترونه س

یاسی جون مثل غزل جون به صدا حساسه مخصوصا که یوگا کار کنه اما اگه خواب باشه اقا دزده بیاد و یاسی و اتاقشو با همه دفتر دستکشو پشت کنه ببره یاسی بیدار نمیشه که نمیشه ( قابل توجه دزدا )

یاسی جون زیاد بذل و بخشش می کنه (البته غیر از دست نوشته هاش ) بعدشم میشه خود زنی می کنه

یاسی جون آهنگ زیاد گوش می ده مخصوصا استاد شجریان .

یاسی جون هزاران هزار و خیلی بسیار و فراوان که خرید کردنو دوس داره

یاسی جون همیشه در این حالات یافت شده : یا درس می خونه ، یا پشت کامپیوتره ؛ یا جلوی تلویزیونه ، یا خواب ؛ تا به حال حالت دیگه ای ازو مشاهده نشده .

یاسی جون پرسپولیس دو آتیشه س اما به همه میگه طرفدار تیم ملـّیه

ته دل یاسی کلی راز رسوب کرده

یاسی جون کلی دوست داره ، حتی تو آسمونها ، بد نیس بدونین تو میدون منظومۀ شمسی هم با ناهید خانوم و آقا کیونشون بعضی شبا گپ می زنه

یاسی جون عاشق رانندگی ؛ اونم با سرعته ؛ اونم با بنزعموشه آخه پراید 84 هم شد ماشین

یاسی جون بهترین خاطره ش مربوط میشه به رویت شدن اسمش تو روزنامه های کثیر الانتشار .

بدترین خاطره ها شم هم یکی شب تولد امسالشه ؛ یکی هم پرپر شدن پیشی جون ( همون گربۀ ناز چشم عسلیشه )

یاسی جون عاشق پائیز و زمستونه

با شعرای مولانا و حیدر زاده می ره تو خلسه

یاسی جون عاشق نقاشی و موسیقیه اما بنابر مسائل حیثیتی و کلاسی خونواده وارد این مقوله ها نشده .

و خلاصه اینکه یاسمن یه دل داره اندازۀ دریا همه رو دوس داره ؛ عاشق زندگیه ، عاشق اینه که صبحها طلوع خورشید و عصرا هم غروبشو ببینه ، عاشق اینه که بره تو یه دشت پر از گل و از دیدن اونهمه زیبائی خداشو فریاد بکشه . عاشق اینه که صبحها وایسه جلوی بالکن و مثل هوا ندیده ها اکسیژنای نابو با ولع بکشه تو ریه هاش ؛ عاشق شنیدن قهقهه بچه هاس ، حالا یاسی چرا با اینهمه احساس و عشق هنوز تو خونه مونده الله و اعلم ( این مطلبو الان داداشم با دیدن متن گفت ؛همون که به خون من تشنه س ) همین کارارو کرده که مامانش انگ بی عقلی بهش میزنه اما آقاجونش به اندازۀ یه دنیا قبولش داره .

دلش واسه همه کس و همه چیز میسوزه .

زمستونا پشت پنجرۀ اتاق یاسی پر از گنجشکه آخه دل اون می شکنه وقتی می بینه مامان گنجشکه غذائی واسه بچه هاش نمی بینه که ببره .

شاید آقـــــاجونم بیاد واسه دیدن ونظر دادن؛؛ مواظب نظر دادنتون باشیـــــن

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای دیگه خسته شدم بسه دیگه چقدر بنویسم تا همین جا هم خدا می دونه چقدر به قشر خاکستریم فشار اوردم پس تا پست بعدی بـــــــــــــابــــــــــــــــای