نا گشوده ترین اسرار
ترا به ناشناخته ترین مدایح , ترا به ناشنیده ترین ستایشها تقدیس می کنم .
ای ارزوی ما ورائی من که تنها با شنیدن یک صدا پدید امدی و جرقه خواهشت اتش
در خرمن نیایشم افکنده ست .
ای محــال زیبا , ای هیچگاه عالیقــدر: مرا چگونه درین جنگل آهنین , درین دنیای
مه آلود فاقد یاسمن تنها می گذاری ؟
درین سرزمین که خورشید گرفته اش از دوستان توهم بر می خیزد , و در افقهای
بی پرندۀ تاریک فرو می رود .
مــن بی فانوس ترین سر گردان کوچه های معاصرم. پر از موجها و فرو بستگیها
در همی راهها .
گویا همه گلهای جهان اهنین در من پژمرده و همه غنچه ازمن گریزانند .
بادهای مهرگــان در باغهای شوم سرنوشت من وزیدن می گیــرد, و بلبلان سمفونی
غریب الوده ای را می خوانند .
سالهاست که پنجره ای به جمال گلی گشوده نمی شود , رایحۀ پونه ای ذائقۀ مرا
بر نمی اشوبــد , و در تمامی بازار ها اوای طلب , از حنجرۀ من درویش
بر نمی خیزد و گلوی من خسته دل در چنگال نیرومند تردیدها ست ...
گوئـــی نسل جوانمردیها و عاطفه ها منقرض شده , گوئــی حس همدردی در وجود
تمام مخلوقات مرده ست و در چهار ربع مسکون , مسکنی برای گل جویان
صفا طلب نیست ...
بگـــــــــــو به من :
بگو به نفرین سرطانــی کدامین بنفشه ناکام گرفتار امده ام ؟؟؟
این چه روز گاریست که زوال ندارد؟
فاقد قاف است و صفیــر سیمرغ در سکوت کتیبه هایش نیست !
می خـــواهم در سحر گاهی که جدلال نگاهت پیکر مرا روئین کرده است از دامنۀ
سختیها بگذرم و بیستونهای جهان را پر از اندیشه کنم , تا بدانی در عین شیرین بودن
از فرهاد هم فرهاد پیشه ترم .
می خواهم خورشید عشق را در سراسر دنیای قلبهایمان بر افروزم .
می خواهم کاری کنم که نیمه شبان آهوان زیبا به احوالپرســی ادمیان بیایند و خواب
نیمروز من پر از تلألو شود ...
خـدا